سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
منوی اصلی
لینک دوستان
ویرایش

پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :101
  • بازدید دیروز :45
  • کل بازدید :446890
  • تعداد کل یاد داشت ها : 237
  • آخرین بازدید : 97/6/29    ساعت : 10:42 ع
درباره
محمد عابدینی[5110]

من یک طلبه هستم ... این جا ایستاده ام ... در ابتدای یک راه طولانی و پر فراز و نشیب ... با کوله باری از ایمان و توکل و عشق بر دوش ... با قدم هایی استوار ... و چشم هایی گره خورده در افق
ویرایش

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
تدبر در قرآن
آیه قرآن
کاربردی
ابر برچسب ها

محمد عابدینی

توی تاکسی که نشستم طبق معمول شروع کردم به رفاقت. آسیدقاسم چهره ی دلنشینی داشت. ته لهجه ی تهرانیش بهونه شد تا با چند تا سوال باب همصحبتی باز شه. برام گفت که بچه ی نارمکِ تهرانه و دنبال یه گمشده اوایل انقلاب اومده مشهد. گمشدش یه عالم فرزانه بود که چند سال پیش آسمونی شده بود و آسیدقاسم رو با خاطراتش تنها گذاشته بود. وقتی دید شوقِ شنیدن دارم برام حرف زد. هر چقدر بیشتر می گفت بیشتر شگفتزده میشدم. بدون اغراق یه عالم فرهیخته بود. آشنا با فنون و مسلط به متون. اگه خودم اهلش بودم می گفتم صاحب نفس هم بود. همه ی این ها رو داشتم توی سیمای دوستداشتنی یه راننده ی تاکسی می دیدم. وقتی پیاده شدم یه لحظه با خودم حساب کتاب کردم و دیدم چقد پیاده ام. یاد روایتی افتادم که می فرمود اولیای الهی بین مردم پنهان و گم هستن. باهاش خداحافظی کردم.
رفت و توی شلوغی خیابون گم شد...






برچسب ها : روزنوشت  ,


      

محمد عابدینی

چه میکنی دکتر؟
داری اینچنین باشتاب به کدام سو میدوی؟
چرا حواست نیست داری چه بر سر خودت می آوری؟
چند سال قبل کجا ایستاده بودی و امروز درکجا زمینگیر شده ای؟
چرا داری خودت را تبدیل میکنی به یک موزهِ متحرّکِ عبرت؟
نمیخواهی بیدار شوی؟
این چه خواب عمیقی است که نهیب آقا هم بیدارت نکرد؟
به جای تلنگر و بیداری حرف صریح مولایت را تحریف میکنی؟
ما از رای دادن به احمدینژاد پشیمان نیستیم
اما ظاهرا تو مدتهاست که از احمدینژاد بودن پشیمان شده ای
قیامت در راه است
رای هایی قربة الی الله به تو دادیم دست ما را خواهد گرفت
و البته یقهِ تو را!
بیدار شو دکتر
بیدار شو






برچسب ها : سیاسی  , روزنوشت  ,


      

محمد عابدینی

آدم است دیگر. گاهی دلش میسوزد. مخصوصً وقتی میبیند فرهنگ را بازیچه ای در دستانِ بازیگری. در شبکه نشاط و سرگرمی! اسمش را هم میگذاریم کتاب باز و با کتاب بازی میکنیم. چون داریم فرهنگسازی میکنیم. اما شاید تعبیرِ دقیقترش فرهنگبازی باشد. شیفتگانِ فرنگ را مینشانیم بالای منابرِ فرهنگ. این فرنگسازی است نه فرهنگسازی. کاش رسانهِ دین، باز خود را نبازد. از کاه های فرنگی زده کوهِ فرهنگ نسازد. کوه های فرهنگسازی را هم کاهِ سرگرمی ها نکند. حرفی نمانده جز یک آهِ دنباله دار. برخاسته از یک دلِ سوخته. آدم است دیگر...






برچسب ها : روزنوشت  ,


      

محمد عابدینی

آقای کوچولوی خانهِ من
هر چقدر دلت میخواهد بازی کن
میگویند هر کسی کودکی دارد در درون
و تو کودکِ بیرونِ منی
تا میتوانی کودکی کن
وقتش که برسد
خیلی چیزها را خواهی فهمید
و آن وقت شاید دیگر دل به این بازی ها ندهی
و دلت بخواهد چفیه ات را دور گردنت بیندازی
پیشانی بندت را ببندی
سلاحِ غیرتت را در دست بگیری
و با فرمان رهبرت
آرام و قرار را بستانی
از آنهایی که به ستم گرفتند
اسباب بازی ها را از دستانِ پسربچه ها
و عروسکها را از آغوشِ دختربچه ها
در یمن و بحرین
عراق و سوریه
نیجریه و افغانستان
و فلسطین و لبنان
مجاهدِ کوچکِ من
بازی هایت را زودتر بکن
خیلی کار داریم







برچسب ها : مقاومت اسلامی  , روزنوشت  ,


      


درست یا غلطشو نمیدونم

ولی نقل میکنن یه روز شیخ بهایی شاکرداشو
توی حیاط مدرسه کنار حوض پر از آب جمع کرد
و با چندین استدلال منطقی و فلسفی
براشون اثبات کرد کهاین حوض آب نداره!
بعد که شاگرداش حسابی تحت تاثیر این استدلال ها قرار گرفتن
یه دستی به آب زد و با همین کارش علیرغم اون استدلالها
وجود آب رو عینا اثبات کرد بهشون!
حالا حساب ما و این راهپیمایی ها هم همینطوره
وقتی فضای رسانه ای و تبلیغاتی مسموم دنیا رو میبینیم...
وقتی فضای رخوتزده و بیمار غربگراهای خودمونو هم میبینیم...
وقتی فشارهای حاصل از تحریم ها و بدتدبیری ها رو میبینیم...
و حتی وقتی فضای گفتمان عمومی قشر های مختلف رو میبینیم
مثل همون شاگردای شیخ بهایی قانع میشیم که
این بار نباید انتظار حضور چشمگیر مردم رو داشته باشیم!
اما وقتی میایم توی خیابونا مثل همون حکایت
انگاری این مردم انقلابی یه مشت آب می پاشن به صورتمون
و ما رو به خودمون میارن
تا همه ی اون فضای کاذب تبلیغاتی رو کنار بزنیم
و شکوه و عظمتشونو دست کم نگیریم!

آفرین به این مردم انقلابی و بصیر






برچسب ها : سیاسی  , اجتماعی  , نوشتار  , روزنوشت  ,


      

حضرت آیت الله!
شهادت می دهیم که
پشتیبان انقلاب و ولایت فقیه بودید
شهادت می دهیم که
خون به دل رهبرمان نکردید بلکه دلگرمی ولی امرتان بودید
شهادت می دهیم که
خار چشم دشمنان دین و انقلاب بودید
شهادت می دهیم که
هیچگاه آخرتتان را به دنیایتان نفروختید
شهادت میدهیم که

پا از مسیر آرمان های امام و انقلاب بیرون نگذاشتید
شهادت می دهیم که
پیش امت حزب الله روسفید و سربلند بودید و ماندید
سلام ما را به امام روح الله برسانید
و بگویید ما تا آخر دنیا خواهیم ایستاد
خدانگهدار دلگرمی رهبر و حزب الله
خدانگهدار آقای آیت الله
خدانگهدار...






برچسب ها : نوشتار  , روزنوشت  ,


      

السابقون السابقون

دو شب پیش زود تر از همه رفتم مسجد
فقط یه مهتابی روشن بود
یه پسربچه ی 9 یا 10 ساله توجهمو جلب کرد
تنهایی اومده بود مسجد
تنهایی داشت با آرامش نماز می خوند
دلمو حسابی برد با اون حال خوشش
السابقون السابقون
اولئک المقربون

..............
توی همون تاریکی عکسشو گرفتم
بعد از نماز هم صداش زدم و تشویقش کردم
از فرداش (یعنی همین دیشب) شد مکبّر مسجد تبسم






برچسب ها : مذهبی  , روزنوشت  , تصویر  ,


      

محمد عابدینی

می گویند دنیا را این سیب های گازخورده می چرخانند

راست هم می گویند

اگر همان روز اول آن سیب گاز نخورده بود

این دنیای خاک آلوده

جای ما بهشت نشین ها نبود

محمد عابدینی
1392.12.26






برچسب ها : روزنوشت  ,


      

محمد عابدینی

بنویسید...

من امضا می کنم

طومار کنید...

من مُهر می زنم

مصحف بیاوید...

من دست می گذارم و سوگند می خورم

والله

تالله

بالله

کبوتر های سفید حسینیه ی محمودوند زنده اند

فرشته های آسمانی ولی خاک آلودِ معراج شهدا زنده اند

شهدا زنده اند

زنده ی زنده ی زنده

زنده تر از هر زنده ای

سوگند می خورم که شعار نمی دهم

سوگند می خورم که شعر نمی بافم

سوگند می خورم شهدا واقعا زنده اند!

زنده اند که این طور ناگهان

هر وقت دلشان بخواهد

هر وقت عشقشان بکشد

هر قلبی را که دلشان بخواهد

بر می دارند و با خود می برند

هر دلی را که عشقشان بکشد

هوایش را ابری می کنند

 و هر چشمی را که بپسندند

بارانی می کنند

...

تازه از جنوب برگشته ام

پس حرف بسیار است

اما

بماند بهتر است

...

پی نوشت:
خدا رحمت کند سید مرتضای آوینی را با این دعای مستجابش:

ای شهید
ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود نشسته ای
دستی برآور
و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش

 






برچسب ها : مقاومت اسلامی  , روزنوشت  ,


      

بسم الله الرحمن الرحیم

محمد عابدینی

بعد از ظهر بود و هوای نه چندان زمستانی زمستان حال و هوای عید رو توی ذهنم تداعی می کرد. ذهنتون راه دور نره. همین روزی رو که گذشت منظورمه. چشم هام گرم گرم بودن و هواپیمای خواب بعد از ظهری داشت از روی باند متکام بلند می شد که احساس کردم تلفن همراهم داره بد جوری به خودش می لرزه. با همون چشم های نیمه باز پیام دوستم رو خوندم. نوشته بود دو تا بلیط اضافی جشنواره داره برای فیلم معراجی های مسعود ده نمکی، دو تا هم داره برای یه فیلم دیگه.

یه دو دو تا چهار تای ساده کردم و با ملاحظه کردن زمان سانس ها معراجی ها رو انتخاب کردم و به دوست خوبم که مثل خودم روحانی و علاقمند به سینما هست اطلاع دادم که بلیط ها رو برای من نگه داره. حالا دنبال یه همراه می گشتم برای رفتن به سینما. اولین گزینه روی میز انتخابم همسرم بود که خب به خاطر نگهداری از پسر کوچیکم نتونست همراهم بیاد. گزینه ی بعدی دوست و همسایه ی خوبم بود که اتفاقا ایشون هم روحانی و علاقمند به سینما هست. البته ایشون علاوه بر علاقه دستی هم در سینما دارن که توضیحش بماند.

ساعت بلیط ما هشت شب بود. ولی یه راهبندون غیر منتظره توی راه باعث شد که یه ربع دیر برسیم. همون یه ربع کار دستمون داد و مسئول باجه ی بلیط گفت به خاطر توزیع بیش از اندازه ی کارت های ویژه و اهدایی صندلی ها پر شده و صندلی ما رو به دو تا از ما بهترون پیشکش کردن. یه لحظه کم بوده بود برم توی حال و هوای حاج کاظم آژانس شیشه ای و با مشت بزنم شیشه ی سینما رو چهل تیکه کنم. ولی خدا رو شکر زود تونستم از توی نقش بیام بیرون و با یه نفس عمیق از اون بنده ی خدا بخوام بهمون بگه که باید چکار کنیم. پاسخ این بود که باید تا سانس بعدی منتظر می موندیم. یعنی حدود دو ساعت.

همراه دوستم یه دوری زدیم و ده دقیقه قبل از شروع سانس برگشتیم به سینما. به لطف زمانبندی دقیق جشنواره راس ساعت ده و نیم وارد سالن شدیم. همون اول احساس بدی بهم دست داد که نکنه عمامه ی من مانع این بشه که نفرات پشتی بتونن پرده ی سینما رو به راحتی ببینن. برگشتم و ازشون سوال کردم. با این که پاسخشون منفی بود ولی تا آخر یه گوشه ی ذهنم نگران راحتی اون ها بودم. نشریه ی ویژه ی جشنواره رو که توی سالن توزیع می شد باز کردم تا از فرصت استفاده کنم و یه نگاهی بهش بندازم. ولی به محض باز کردنش چراغ های سالن خاموش شد و تصویر پرده ی پرنور سینما جای صفحه های پر مطلب نشریه رو توی چشمم گرفت.

فیلم شروع شد. همون ابتدا یادی شده بود از کشته شده های این فیلم. تا آخر فیلم مدام نام و یادشون میومد توی ذهنم. این که من تازه از راه رسیده بیام و این صحنه های جنگی و این جلوه های ویژه رو ببینم ولی کسانی که همه ی زحمت این فیلم روی دوش اون ها بوده این تصاویر رو ندیده باشن اصلا حس خوبی نبود. انصافا از نظر جلوه های ویژه توی معراجی ها اتفاق های خوب و خلاقانه ای افتاده بود و بعضی جا ها مخاطب رو می برد توی حال و هوای "نجات سرباز رایان" و قوت صحنه های جنگی ضعف فیلم نامه رو پوشش می داد.

حالا که صحبت از فیلم نامه شد لازم به ذکره که معراجی ها از نظر من اصلا قصه ی قدرتمندی نداشت. لااقل در مقایسه با اخراجی های 1 که اولین فیلم سینمایی ده نمکی بود با قصه ی به مراتب ضعیف تری روبرو بودیم. حتی محل شروع قصه هم خیلی خوب نبود. توی اخراجی های 1 قصه از مجید سوزوکی و دنیای لاتی و ولگردیش شروع شد و به پلان شهادتش رسید. ولی توی معراجی ها از اول با یه جون صالح و مشتاق جبهه شروع شد و طبیعتا به پلان شهادت ختم شد. یعنی آدم های آخر قصه همون آدم های اول قصه بودن. داستان حرکت ملموس و قابل توجهی نکرده بود.

یه چیزی که توی سینمای مسعود ده نمکی به نظر من می رسه بلاتکلیفی نقش های محوری فیلم هست. البته توی اخراجی های 1 این ضعف به چشم نمی خورد. مجید سوزوکی واقعا در محور و مرکز قصه قرار داشت و حرکت ملموسی از بدی به خوبی داشت. اما توی کار های دیگه این نقش با فراز و نشیب مواجه شده بود. مثلا اخراجی های 2 اصلا نقش محوری نداشت. نقش محوری که داستان حول محور اون شکل می گیره توی اخراجی های 3 دختر اون جانباز ویلچرنشین بود که خب اصلا تاثیرگذار نبود و نقش خوبی از آب در نیومده بود و اصولا اون بازیگر و اون کاراکتر ظرفیت نقش محوری شدن رو نداشتن. البته رسوایی از این نظر فیلم خوبی بود. ولی چون ژانر رسوایی با سه گانه ی اخراجی ها و همچنین معراجی ها متفاوته فعلا اون رو در نظر نمی گیرم.

نقش محوری توی معراجی ها پسر مومنی بود که مشتاق جبهه رفتن بود ولی پدر و مادرش برای درس و ازدواجش نقشه های دیگه ای داشتن. بازی این نقش رو بازیگری به عهده گرفته بود که اکثرا توی سریال های خانوادگی نقش های منفعل و غیر خلاق رو بازی می کنه و مشخصه که این فرد نمی تونه این نقش محوری رو از آب در بیاره. جدا از این که توی قصه هم به این نقش پرداخت بسیار ضعیفی شده بود. اصلا انگار توی معراجی ها بیشتر به حواشی و نقش های فرعی توجه شده بود تا محور قصه.

یه نقطه ی قوت این فیلم به نظر من که توی نیمه ی اول فیلم بیشتر به چشم می خورد مایه های کمیک و خنده دار بود که بازخورد اون رو می شد توی خنده های تماشاچی ها مشاهده کرد. شوخی های معراجی ها به نظر من خیلی از اخراجی ها بهتر و پخته تر شده بودن. هر چند باز هم کمبود طنز موقعیت توی این فیلم مشهود بود. خیلی جا ها به جای استفاده از موقعیت های خنده دار از دیالوگ های طنز استفاده شده بود. حتی توی دو تا موقعیت سعی شده بود با تعریف شفاهی جوک مخاطب رو تحت تاثیر قرار بده و بخندونه.

نقطه ی قوت دیگه ی این فیلم شخصیت روحانی اون بود. روحانی بانشاط، خنده رو، فعال، شجاعی که باگویش شیرین مشهدی تونسته بود ارتباط خوبی با مخاطبش بر قرار کنه. انصافا برزو ارجمند به خوبی تونسته بود این نقش رو از آب دربیاره. روحانی دلاور، فعال و جوان معراجی ها خیلی از روحانی هیچ کاره، منفعل و پیر اخراجی ها بهتر شده بود. بر خلاف اون روحانی که حتی قباش رو هم توی جبهه از تنش بیرون نمیاورد این روحانی خودش توی قلب رزم و جهاد با لباس بسیجی و البته عمامه به سر حضور داشت و فرماندهی گردان رو به عهده داشت.

ولی همین جا هم متاسفانه نکات تاسف باری به چشم می خورد که علیرغم جزئی بودن چشم هر بیننده ی هشیاری رو آزار می داد. مثلا توی همون صحنه های اول مدام عبای این روحانی کج و کوله و نامرتب بود. از یه طرف پایین و از یه طرف بالا بود و عبا تا روی گردنش کشیده شده بود. خب یه روحانی معیار هیچ وقت این طور نامرتب لباس نمی پوشه. جالب اینه که همین روحانی نامرتب در اوج جنگ و زیر گلوله و خمپاره و در حالی که مدام خاک و گرد و غبار در اثر انفجار ها روی سرش می ریزه عمامه ای داره که از نظر سفیدی و تمیزی انگار همون لحظه شسته و آماده شده بود. اوج این اشتباهات جایی بود که شب عملیات به نظر می رسید این روحانی عمامه ی خودش رو به صورت وارونه روی سرش گذاشته بود.

از نظر موقعیت های درام و تراژدی هم به نظر من معراجی ها خیلی از اخراجی های 1 ضعیف تر بود. یه علت عمده هم این بود که پردازش خوبی روی نقش محوری نشده بود و همین باعث شد لحظه ی شهادتش کمترین واکنش از تماشاچی ها دیده بشه. به نظر من لحظه ی شهادت اکبر عبدی و جمله ی بسیار زیبایی که با زبان ترکی به حضرت عباس علیه السلام گفت محزون ترین پلان معراجی ها به شمار می اومد. یه نکته ای هم که توی کار های قبلی و همین کار دیده می شه اصرار ده نمکی هست به نشون دادن جراحت ها برای بیشتر کردن بار حزن در مخاطب. این اصرار هم توی اخراجی های 1 و هم توی معراجی ها کاملا مشهود بود. به تصویر کشیدن پی در پی پا های قطع شده یه رزمنده، دست های بریده ی یکی دیگه، رزمنده های در حال سوختن و غیره نمونه های این اصرار هستن. به نظر من این پرداخت ها اگه خیلی توی متن بیان تاثیرشون رو از دست می دن. یعنی به عبارت بهتر مخاطب اگه دست کارگردان رو برای اصرارش توی این صحنه ها بخونه دیگه تحت تاثیر قرار نمی گیره.

اکبر عبدی و مهران رجبی بازی بسیار خوب و تاثیرگذاری توی معراجی ها داشتن و انصافا معدل طنز فیلم رو حسابی بالا برده بودن. البته بگذریم از این که نقش پررنگ مهران رجبی به عنوان پدر نقش محوری به طرز غافلگیر کننده ای در نیمه ی دوم فیلم گم شد و خود من بعد از ترک سینما وقتی دوستم از سرنوشتش سوال کرد یادم اومد که این نقش کاملا مبهم و بلاتکلیف رها شد و از یه جایی به بعد حتی بهش اشاره هم نشد. با همه ی این حرف ها در مجموع معراجی ها رو فیلم خوبی ارزیابی می کنم. فیلم خوبی که قطعا ارزش دیدن رو داره.

محمد عابدینی
1392.11.27






برچسب ها : نوشتار  , روزنوشت  , هنر  ,


      
   1   2      >




+ آقا یه نگاهی بندازین ببینین کشورای اطراف کسی برای دولتش وزیر راه لازم نداره؟ یدونه داریم زیر قیمت میدیم. اصلا صلواتی! در حد نو. کارنکرده!



+ دروغی به نام پالرمو



+ خدا نیاورد آن روزی را که سیاست ما و سیاست مسئولین کشور ما پشت کردن به دفاع از محرومین و رو آوردن به حمایت از سرمایه‌دارها گردد و اغنیا و ثروتمندان از اعتبار و عنایت بیشتری برخوردار شوند. امام خمینی (ره)



+ امام‌خامنه‌ای: جوانِ نسلِ سوم از جوانِ نسلِ اول امید‌بخش‌تر است...



+ هر بانوی خوش‌حجابی ایده‌آل نیست اما قطعا هر بانوی ایده‌آلی خوش‌حجاب است



+ تنها تویی که حرف مرا درک می‌کنی اما تو هم چه ساده مرا ترک می‌‌کنی محمد عابدینی



+ همیشه که نباید برای خودمان دست بزنیم این‌بار می‌ایستیم به احترام خان‌های بالیوود که نرفتند به ملاقات نخست‌وزیر رژیم کودک‌کشی سلمان‌خان امیر‌خان شاهرخ‌خان حالا این که توی فیلم‌هایتان چکار می‌کنید بماند اما فعلا دمتان گرم



+ باخبر شدم استاد منصور غلامی بنیان‌گذار تکواندوی قزوین بخاطر عوارض شیمیایی دوران دفاع مقدس در حالت کما قرار گرفتن. یادمه 18سال پیش اولین کمربند (زرد) رو با ذوق از ایشون گرفتم. این مرد حق بزرگی به گردن بنده و همینطور تکواندو قزوین داره. برای عافیت ایشون درخواست دعای خیر دارم



+ دفاع از برجامِ بدفرجام تا حالا (حداقل در ظاهر) لایه های سیاسی و فنی و اقتصادی و دیپلماتیک داشت ولی به نظر می رسه با افتضاحات پی در پی اخیر پافشاری بر این سندِ نیمه سوخته دیگه داره وارد لایه ی جدیدِ روانپزشکی بالینی میشه!



+ *قوطی کبریت* قبرِ فردای توی مسئول است. با سوال هایی نه مثل سوال های فرمایشی مجری انتخاباتی ات. و جواب های که نداری. نمیدانم. شاید آن جا هم بخواهی پوزخند بزنی و با لبخندی از کنار محاسبه ها عبور کنی. اما خودت که خوب می دانی. جعبه کبریت پر است از گرز های آتشینی به نام *کبریت*