سیب خیال

دیگر نفس نمانده در این نای سوخته
جز این طنین خسته و آوای سوخته

مثل همیشه حسرت و دل کندن و غم است
تقدیر نانوشته ی دل های سوخته

با هر غزل به شوق تو تا صبح می دوم
در امتداد قافیه با پای سوخته

عمری است عاشقت شده این مرد بی قرار
این مرد زخم خورده ی شیدای سوخته

از این به بعد وقت صدا کردنم بگو
آقا سلام... با تو ام آقای سوخته

محمد عابدینی
1394.10.6


مذاکره با شیطان

قرآن کریم به ما یاد داد که شیطان دشمن انسان است
و یاد داد که همه ی زور شیطان در تزویر اوست
به همین دلیل از تزویر شیطان باید ترسید نه زور او
امام فرمود آمریکا شیطان بزرگ است
یعنی به همه ی ما یاد داد نگران تزویر آمریکا باشیم
نه ارتش و سلاح و تهدیداتش
آقایانی که از نیرنگ آمریکا پروایی ندارید
و به مذاکره با ارباب خدعه ها عادت کرده اید
اما از هیمنه پوشالی نظامی آمریکا می ترسید
برگردید به راه امام...
برگردید به مسیر قرآن...


سیب خیال

یشنهاد خلافت و ولایتعهدی به امام رضا علیه السلام شاهکار مامون بود. مامون با این کار بی سابقه در اوج زیرکی سعی کرد دو برگ برنده ی تشیع یعنی مظلومیت و قداست را از سلسله ی امامت و نهضت تشیع سلب کند و ماهیت جهادی شیعه را به یک جریان سیاسی و دیپلماتیک تبدیل کند. مامون حساب همه چیز را کرده بود جز عظمت شخصی که در مقابلش بود! امام علی بن موسی الرضا علیه السلام نه تنها در دام حیله ی مامون گرفتار نشد بلکه تمام فریب های او را بر علیه خود او به کار گرفت و در نهایت مامون را در همانش بن بستی قرار داد که پیشینیان او در آن وامانده شده بودند و ناچار شد امام علیه السلام را مانند پدران پاک و مجاهدش به شهادت برساند.

امروز داستان ما همان داستان است. مامون زمان یعنی نظام سلطه و استکبار جهانی سعی دارد عنصر مبارزه و جهاد و شهادت را از ملت مجاهد ایران اسلامی سلب کند و آن را در معجون سیاست و دیپلماسی حل کند!و این ندای پیشوای دوران است که به پیروی از فرهنگ عمیق رضوی میفرماید: من دیپلمات نیستم. من انقلابی ام! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.


گاهی دلت می خواهد دست هایت را به آسمان بلند کنی و خدا را شکر کنی به خاطرِ این که رادیوی ماشینت دکمه ی آف دارد و وقتی دیگر کارد به استخوانت رسید و از حرف های صد من یک غاز مجریِ بیکارِ آن جانت به لبت رسید می توانی به جای این که با یک فروند قفلِ فرمان پنلِ پخشت را معدوم کنی با لمس کردن نوکِ انگشتِ سبابه ات با کمال ظرافت و لطافت صدایش را از بیخ و بن ریشه کن کنی و خودت را به خانه برسانی و لب تابت را باز کنی و همه ی درد دل ها و گلایه ها و بد و بیراه هایت را بچینی سر سفره ی وبلاگت و از دوستانت دعوت کنی تا در این مصائب شریکِ غم هایت باشند! به گمانم غلظتِ دراماتیکِ حرف هایم مقداری زیاده از حد شد ولی باور کنید این روز ها خیلی حرص خوردم از دست این رسانه های فرهیخته و فرهنگساز! چهارشنبه سوری در راه است و باز هم باید بنشینیم و دست هایمان را بگذاریم زیر چانه مان و یک دلِ سیر تماشا کنیم این تیاترِ صدا و سیما را راجع به این برنامه ی اسفبار آخرِ سال. اسمش را گذاشته اند فرهنگسازی ولی نه این کاری که می کنند ساختن است و نه آن چیزی که می سازند فرهنگ.

تعارف که نداریم. الحمدلله از کسی هم که جز خدا ترسی نداریم. (البته جز همسرِ مکرمه!) لذا صاف و پوست کنده می گوییم که این چیزی که شما نامش را گذاشته اید چهارشنبه سوری از ریشه و بنیان باطل و غلط و خرافه هست و این که یک ملتی چند قرنی آن را به جا می آورده اند هم هیــــــــــــچ اعتبار و ارزشی به آن نمی افزاید. مگر نه این که هر وقت پیامبران بزرگ الهی هم مردمشان را از اباطیل و خرافات بر حذر می داشتند آن مردم نسبتا ناشریف هم در پاسخ می گفتند وااااا ! این چه حرفی است حاج آقا ... این کاری است که پدران و پدارنِ پدارن و پدرانِ پدرانِ پدارنِ...ِ ما انجام می دادند و با خودشان فکر می کردند حالا چون آن پدرانِ فرهیختیشان یک... کاری! را انجام می داده اند دیگر آن کار هر چقدر هم که منافی و معارض با بدیهیاتِ عقلی و انسانی باشد دیگر لازم الاجراء است و هر که آن را ترک کند به کلی از کسوتِ بشریت و انسانیت و تمدن مخلوع می شود.

گذشته از این که وقتی هم به نیاکان و اسلافِ خود مراجعه می کنیم و یک آمارِ سرانگشتی از آن ها می گیریم چهار تا آدم حسابی و فرهیخته را هم به زور می توانیم در بینشان پدا کنیم که اهل این بساط جاهلانه بوده باشند. باز هم لـــذا توصیه می شود وقتی می خواهی بگویی این رسمی است که از گذشتگانِ ما به ما ارث رسیده است یک تفصیلی قائل بشوی بینِ گذشتگانِ عاقل و گذشتگانِ نه چندان عاقل و بعد بنشینی چرتکه بیاندازی که چند تا از اون گذشتگان که این ارث را برای ما به یادگار گذاشتند از عقلای قوم بوده اند و چند تایشان از دسته ی دوم. این ها را گفتم چون خیلی حائز اهمیت است که بدانی وقتی یک مسئله ای از ریشه باطل و غلط بود نتیجه اش هم می شود همین ناهنجاری هایی که دیگر حال همه را حتی همین خرافه پسندان و خرافه پرستان را هم به هم زده است و این آخرِ سالی برای کسی دل و دماغ باقی نگذاشته است. این مَثلِ معروف را شاعر برای همین جا ها به رشته ی نظم در آورده است که: خشت اول چون نهد معمار کج / تا ثریا می رود دیوار کج. حالا هی تو بیا و بالای این دیوار کج را درست کن. خب معلوم است که راه به جایی نخواهی برد و چاره ای نداری جز این که تیشه را به ریشه بزنی و این انحراف و کجی را از بیخ و بن اصلاح کنی.

حالا با این مقدمات رادیو را روشن کن. تقریبا فرقی هم نمی کند که مهمان چه برنامه ای باشی. آن چیزی که از زبانِ اغلبِ این مجری های متشخص و با فرهنگ و اصیل و سنت شناس و فرهیخته می شنوی حرف های پوچی است در تحلیل تاریخی و ریشه یابی فرهنگی رسم زیبای همین چهارشنبه سوریِ پدرسوخته! از حلقومِ رسانه ی ملیِ جمهوری اسلامی می شنوی که این یک سنتِ شایسته و زیباست که مردم در طیِ مراسمِ شاد و قشنگی از روی شعله های آتش می پرند و می گویند:... ببخشید... می فرمایند سرخی تو از من و زردی من از تو!!! معذرت می خواهم ... می شود زحمت بکشی و بگویی ما الان دقیقا در چه قرنی داریم به سر می بریم؟! این حرف های شرک آلود و جاهلانه را که ما n سال پیش و قبل از طلوعِ خورشید اسلام هم می زدیم. دیگر چه کاری این همه زحمت و مقاومت و جهاد و انقلاب و جنگ و غیره برای حفظ این دین و این آئین؟ انگار چهارشنبه های آخر سال مردم یک پِلی بَک می زنند به همان عصرِ جاهلیت و آتش پرستی و فیلشان دوباره یاد همان هندوستان را می کند. صدا و سیما هم که این وسط خودش می شود وزارتِ فخیمه ی فرهنگ و ارشاد آتش پرستی و خرافات.

تلویزیون را هم که روشن می کنی مدام تصویرِ پسرانِ سوخته را می بینی که علیرغم شایسته بودنِ این رسم پسندیده که اجدادِ خدابیامرزمان برایمان به ودیعه گذاشته اند در اثر مراعات نکردن نکاتِ ایمنی دچارِ سانحه شده اند. یک وقت خدای نکرده به مخیله ات خطور نکند که ما در این نقطه دچار خلا فرهنگی و فکری هستیم ها. نه! سنت ها را باید حفظ کرد. حتی اگر سنت بی ارزش و شوم و تلخی مثل چهارشنبه سوری باشد. در عوض به جای فرهنگسازی فکری و بالا آوردن سطح فرهیختگی جامعه با نشان دادن چهره های سوخته و چشم های نابینا شده مردم را از خطر آتش می ترسانیم و لابد پیش خودمان هم فکر می کنیم که این ترساندن یعنی فرهنگ سازی و لابد باید تابلوی صدا و سیما را هم بر دارند و جایش یک بیلبودِ بزرگ بگذارند که رویش نوشته باشد کارخانه ی فرهنگسازی!

نه برادر من! این ره که تو می روی به ترکستان است. این بذری که تو داری امروز با لیِبلِ فرهنگسازی و سنتِ نیاکان و رسمِ پدرانمان می کاری میوه اش می شود همین چیزی که مجبور می شوی پلیس و اورژانس و آتشنشانی هایت را در حال آماده باش قرار دهی تا بلکه دو تا جوان کمتر مثل ذغال بسوزند و از آن بد تر خسارت های فکری و معرفتی است که نه پمادی برای درمان آن در داروخانه های شما پیدا می شود و نه زخم هایش به این زودی ها التیام پیدا می کند. این مرض را باید از ریشه علاج کرد و این دندانِ فاسد را باید کند و دور انداخت. به امید روزی که در آتش های چهارشنبه سوری هایمان همه ی خرافات و اباطیل و انحرافات و جهالت هایمان را بسوزانیم.



درست یا غلطشو نمیدونم

ولی نقل میکنن یه روز شیخ بهایی شاکرداشو
توی حیاط مدرسه کنار حوض پر از آب جمع کرد
و با چندین استدلال منطقی و فلسفی
براشون اثبات کرد کهاین حوض آب نداره!
بعد که شاگرداش حسابی تحت تاثیر این استدلال ها قرار گرفتن
یه دستی به آب زد و با همین کارش علیرغم اون استدلالها
وجود آب رو عینا اثبات کرد بهشون!
حالا حساب ما و این راهپیمایی ها هم همینطوره
وقتی فضای رسانه ای و تبلیغاتی مسموم دنیا رو میبینیم...
وقتی فضای رخوتزده و بیمار غربگراهای خودمونو هم میبینیم...
وقتی فشارهای حاصل از تحریم ها و بدتدبیری ها رو میبینیم...
و حتی وقتی فضای گفتمان عمومی قشر های مختلف رو میبینیم
مثل همون شاگردای شیخ بهایی قانع میشیم که
این بار نباید انتظار حضور چشمگیر مردم رو داشته باشیم!
اما وقتی میایم توی خیابونا مثل همون حکایت
انگاری این مردم انقلابی یه مشت آب می پاشن به صورتمون
و ما رو به خودمون میارن
تا همه ی اون فضای کاذب تبلیغاتی رو کنار بزنیم
و شکوه و عظمتشونو دست کم نگیریم!

آفرین به این مردم انقلابی و بصیر


محمد عابدینی

ای معمّای نگاهت مشکلِ بی خواب ها
کارِ موهایت پریشان کردنِ بی تاب ها

پشتِ نستعلیق را ابروی تو خواهد شکست
متنِ گیسویت پر از آرایه ها... اطناب ها

نام تو دارد به هم می ریزد علم نحو را
حسِّ پنهان در حروفت برتر از اِعراب ها

روحِ "تخییر"م "برائت" دارد از هر "احتیاط"
سوختن در شوقِ تو مَجرای "استصحاب" ها

باب دین و عقل را بستی ولی "کافی" نبود
شد جنودِ عشق آخر فاتحِ این باب ها

نیش ها باید که نوشید از سبویت عشق را
ای عسل تر از عسل ها... ناب تر از ناب ها

لنز ها هر وقت بی پروا نگاهت می کنند
ماه پیدا می شود در آسمانِ قاب ها

بر سرم آوار ها آورد زلزالِ لبت
آن چه تقسیم اراضی کرد با ارباب ها

محمّد عابدینی

1393.10.28


پی نوشت:
تخییر، برائت، احتیاط و استصحاب از اصطلاحات علم اصول فقه هستند.


شیخ سلمان بایست... دردِ تو را
نسلِ من دردِ خویش می داند

گرگِ آلِ خلیفه را بحرین
روزی از خاکِ خویش می راند

شک نکن... نسلِ زنده ی ایران
پشتِ تو ایستاده همچون کوه

پای این آرمانِ توحیدی
قومِ سلمان همیشه می ماند

محمّد عابدینی


پی نوشت:
شیخ علی سلمان دبیرکل جمعیت ملی اسلامی
الوفاق بزرگترین تشکل معارض شیعی در بحرین
هفته ی گذشته توسط نیروهای امنیتی این کشور بازداشت
و به مکان نامعلومی منتقل شد.


مولا تویی، من بنده ام، چیزی ندارم
با لطفِ تو من زنده ام، چیزی ندارم

فقر است سر تا پای من، خالی است دستم
از فقرِ خود شرمنده ام، چیزی ندارم

یک عمر دل بستم به دنیا، مست بودم
حالا ولی دل کنده ام، چیزی ندارم

از بس خطا کردم بدون مکث دادی
در دستِ چپ پرونده ام، چیزی ندارم

مارِ گناه و شرک را در آستینم
با دستِ خود پرورده ام، چیزی ندارم

آنجا که باید گریه می کردم نکردم
حالا که غرقِ خنده ام چیزی ندارم

اصلا خودت می دانی و اوصافِ حُسنت
مولا تویی، من بنده ام، چیزی ندارم

محمّد عابدینی
1393.10.20


تو نیستی و قافیه ام پُر شده از غم
تصویرِ تو در قابِ غزل گشته مجسّم

با شوق تو در حسرتِ تو می دوم آری
باید بشود بیشتر این فاصله ها کم

از عرشِ تو نازل شده بر فرشِ دلِ من
این بغضِ ترک خورده و این گریه ی نم نم

پلکی زدی و زلزله ی چشمِ تو گم کرد
تهرانِ غزل های مرا یک شبه در بم

آرامِ دلم هستی و در عینِ تناقض
رم می کند اسب دلم از نام تو هر دم

تقدیرِ مرا عشقِ تو این گونه رقم زد:
من مسئله ای ساده و تو پاسخِ مبهم

دل میکَنم امّا دلِ من بسته به جاییست
انگار گره خورده به گیسوی تو قلبم

محمّد عابدینی
1393.9.28