سفارش تبلیغ
صبا
منوی اصلی
لینک دوستان
ویرایش

پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :30
  • بازدید دیروز :56
  • کل بازدید :450289
  • تعداد کل یاد داشت ها : 240
  • آخرین بازدید : 97/8/27    ساعت : 7:32 ع
درباره
محمد عابدینی[5116]

من یک طلبه هستم ... این جا ایستاده ام ... در ابتدای یک راه طولانی و پر فراز و نشیب ... با کوله باری از ایمان و توکل و عشق بر دوش ... با قدم هایی استوار ... و چشم هایی گره خورده در افق
ویرایش

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
تدبر در قرآن
آیه قرآن
کاربردی
ابر برچسب ها

مذاکره با شیطان

قرآن کریم به ما یاد داد که شیطان دشمن انسان است
و یاد داد که همه ی زور شیطان در تزویر اوست
به همین دلیل از تزویر شیطان باید ترسید نه زور او
امام فرمود آمریکا شیطان بزرگ است
یعنی به همه ی ما یاد داد نگران تزویر آمریکا باشیم
نه ارتش و سلاح و تهدیداتش
آقایانی که از نیرنگ آمریکا پروایی ندارید
و به مذاکره با ارباب خدعه ها عادت کرده اید
اما از هیمنه پوشالی نظامی آمریکا می ترسید
برگردید به راه امام...
برگردید به مسیر قرآن...






برچسب ها : سیاسی  , نوشتار  ,


      

سیب خیال

یشنهاد خلافت و ولایتعهدی به امام رضا علیه السلام شاهکار مامون بود. مامون با این کار بی سابقه در اوج زیرکی سعی کرد دو برگ برنده ی تشیع یعنی مظلومیت و قداست را از سلسله ی امامت و نهضت تشیع سلب کند و ماهیت جهادی شیعه را به یک جریان سیاسی و دیپلماتیک تبدیل کند. مامون حساب همه چیز را کرده بود جز عظمت شخصی که در مقابلش بود! امام علی بن موسی الرضا علیه السلام نه تنها در دام حیله ی مامون گرفتار نشد بلکه تمام فریب های او را بر علیه خود او به کار گرفت و در نهایت مامون را در همانش بن بستی قرار داد که پیشینیان او در آن وامانده شده بودند و ناچار شد امام علیه السلام را مانند پدران پاک و مجاهدش به شهادت برساند.

امروز داستان ما همان داستان است. مامون زمان یعنی نظام سلطه و استکبار جهانی سعی دارد عنصر مبارزه و جهاد و شهادت را از ملت مجاهد ایران اسلامی سلب کند و آن را در معجون سیاست و دیپلماسی حل کند!و این ندای پیشوای دوران است که به پیروی از فرهنگ عمیق رضوی میفرماید: من دیپلمات نیستم. من انقلابی ام! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.






برچسب ها : سیاسی  , نوشتار  , حضرت رضا  ,


      

گاهی دلت می خواهد دست هایت را به آسمان بلند کنی و خدا را شکر کنی به خاطرِ این که رادیوی ماشینت دکمه ی آف دارد و وقتی دیگر کارد به استخوانت رسید و از حرف های صد من یک غاز مجریِ بیکارِ آن جانت به لبت رسید می توانی به جای این که با یک فروند قفلِ فرمان پنلِ پخشت را معدوم کنی با لمس کردن نوکِ انگشتِ سبابه ات با کمال ظرافت و لطافت صدایش را از بیخ و بن ریشه کن کنی و خودت را به خانه برسانی و لب تابت را باز کنی و همه ی درد دل ها و گلایه ها و بد و بیراه هایت را بچینی سر سفره ی وبلاگت و از دوستانت دعوت کنی تا در این مصائب شریکِ غم هایت باشند! به گمانم غلظتِ دراماتیکِ حرف هایم مقداری زیاده از حد شد ولی باور کنید این روز ها خیلی حرص خوردم از دست این رسانه های فرهیخته و فرهنگساز! چهارشنبه سوری در راه است و باز هم باید بنشینیم و دست هایمان را بگذاریم زیر چانه مان و یک دلِ سیر تماشا کنیم این تیاترِ صدا و سیما را راجع به این برنامه ی اسفبار آخرِ سال. اسمش را گذاشته اند فرهنگسازی ولی نه این کاری که می کنند ساختن است و نه آن چیزی که می سازند فرهنگ.

تعارف که نداریم. الحمدلله از کسی هم که جز خدا ترسی نداریم. (البته جز همسرِ مکرمه!) لذا صاف و پوست کنده می گوییم که این چیزی که شما نامش را گذاشته اید چهارشنبه سوری از ریشه و بنیان باطل و غلط و خرافه هست و این که یک ملتی چند قرنی آن را به جا می آورده اند هم هیــــــــــــچ اعتبار و ارزشی به آن نمی افزاید. مگر نه این که هر وقت پیامبران بزرگ الهی هم مردمشان را از اباطیل و خرافات بر حذر می داشتند آن مردم نسبتا ناشریف هم در پاسخ می گفتند وااااا ! این چه حرفی است حاج آقا ... این کاری است که پدران و پدارنِ پدارن و پدرانِ پدرانِ پدارنِ...ِ ما انجام می دادند و با خودشان فکر می کردند حالا چون آن پدرانِ فرهیختیشان یک... کاری! را انجام می داده اند دیگر آن کار هر چقدر هم که منافی و معارض با بدیهیاتِ عقلی و انسانی باشد دیگر لازم الاجراء است و هر که آن را ترک کند به کلی از کسوتِ بشریت و انسانیت و تمدن مخلوع می شود.

گذشته از این که وقتی هم به نیاکان و اسلافِ خود مراجعه می کنیم و یک آمارِ سرانگشتی از آن ها می گیریم چهار تا آدم حسابی و فرهیخته را هم به زور می توانیم در بینشان پدا کنیم که اهل این بساط جاهلانه بوده باشند. باز هم لـــذا توصیه می شود وقتی می خواهی بگویی این رسمی است که از گذشتگانِ ما به ما ارث رسیده است یک تفصیلی قائل بشوی بینِ گذشتگانِ عاقل و گذشتگانِ نه چندان عاقل و بعد بنشینی چرتکه بیاندازی که چند تا از اون گذشتگان که این ارث را برای ما به یادگار گذاشتند از عقلای قوم بوده اند و چند تایشان از دسته ی دوم. این ها را گفتم چون خیلی حائز اهمیت است که بدانی وقتی یک مسئله ای از ریشه باطل و غلط بود نتیجه اش هم می شود همین ناهنجاری هایی که دیگر حال همه را حتی همین خرافه پسندان و خرافه پرستان را هم به هم زده است و این آخرِ سالی برای کسی دل و دماغ باقی نگذاشته است. این مَثلِ معروف را شاعر برای همین جا ها به رشته ی نظم در آورده است که: خشت اول چون نهد معمار کج / تا ثریا می رود دیوار کج. حالا هی تو بیا و بالای این دیوار کج را درست کن. خب معلوم است که راه به جایی نخواهی برد و چاره ای نداری جز این که تیشه را به ریشه بزنی و این انحراف و کجی را از بیخ و بن اصلاح کنی.

حالا با این مقدمات رادیو را روشن کن. تقریبا فرقی هم نمی کند که مهمان چه برنامه ای باشی. آن چیزی که از زبانِ اغلبِ این مجری های متشخص و با فرهنگ و اصیل و سنت شناس و فرهیخته می شنوی حرف های پوچی است در تحلیل تاریخی و ریشه یابی فرهنگی رسم زیبای همین چهارشنبه سوریِ پدرسوخته! از حلقومِ رسانه ی ملیِ جمهوری اسلامی می شنوی که این یک سنتِ شایسته و زیباست که مردم در طیِ مراسمِ شاد و قشنگی از روی شعله های آتش می پرند و می گویند:... ببخشید... می فرمایند سرخی تو از من و زردی من از تو!!! معذرت می خواهم ... می شود زحمت بکشی و بگویی ما الان دقیقا در چه قرنی داریم به سر می بریم؟! این حرف های شرک آلود و جاهلانه را که ما n سال پیش و قبل از طلوعِ خورشید اسلام هم می زدیم. دیگر چه کاری این همه زحمت و مقاومت و جهاد و انقلاب و جنگ و غیره برای حفظ این دین و این آئین؟ انگار چهارشنبه های آخر سال مردم یک پِلی بَک می زنند به همان عصرِ جاهلیت و آتش پرستی و فیلشان دوباره یاد همان هندوستان را می کند. صدا و سیما هم که این وسط خودش می شود وزارتِ فخیمه ی فرهنگ و ارشاد آتش پرستی و خرافات.

تلویزیون را هم که روشن می کنی مدام تصویرِ پسرانِ سوخته را می بینی که علیرغم شایسته بودنِ این رسم پسندیده که اجدادِ خدابیامرزمان برایمان به ودیعه گذاشته اند در اثر مراعات نکردن نکاتِ ایمنی دچارِ سانحه شده اند. یک وقت خدای نکرده به مخیله ات خطور نکند که ما در این نقطه دچار خلا فرهنگی و فکری هستیم ها. نه! سنت ها را باید حفظ کرد. حتی اگر سنت بی ارزش و شوم و تلخی مثل چهارشنبه سوری باشد. در عوض به جای فرهنگسازی فکری و بالا آوردن سطح فرهیختگی جامعه با نشان دادن چهره های سوخته و چشم های نابینا شده مردم را از خطر آتش می ترسانیم و لابد پیش خودمان هم فکر می کنیم که این ترساندن یعنی فرهنگ سازی و لابد باید تابلوی صدا و سیما را هم بر دارند و جایش یک بیلبودِ بزرگ بگذارند که رویش نوشته باشد کارخانه ی فرهنگسازی!

نه برادر من! این ره که تو می روی به ترکستان است. این بذری که تو داری امروز با لیِبلِ فرهنگسازی و سنتِ نیاکان و رسمِ پدرانمان می کاری میوه اش می شود همین چیزی که مجبور می شوی پلیس و اورژانس و آتشنشانی هایت را در حال آماده باش قرار دهی تا بلکه دو تا جوان کمتر مثل ذغال بسوزند و از آن بد تر خسارت های فکری و معرفتی است که نه پمادی برای درمان آن در داروخانه های شما پیدا می شود و نه زخم هایش به این زودی ها التیام پیدا می کند. این مرض را باید از ریشه علاج کرد و این دندانِ فاسد را باید کند و دور انداخت. به امید روزی که در آتش های چهارشنبه سوری هایمان همه ی خرافات و اباطیل و انحرافات و جهالت هایمان را بسوزانیم.






برچسب ها : اجتماعی  , نوشتار  ,


      


درست یا غلطشو نمیدونم

ولی نقل میکنن یه روز شیخ بهایی شاکرداشو
توی حیاط مدرسه کنار حوض پر از آب جمع کرد
و با چندین استدلال منطقی و فلسفی
براشون اثبات کرد کهاین حوض آب نداره!
بعد که شاگرداش حسابی تحت تاثیر این استدلال ها قرار گرفتن
یه دستی به آب زد و با همین کارش علیرغم اون استدلالها
وجود آب رو عینا اثبات کرد بهشون!
حالا حساب ما و این راهپیمایی ها هم همینطوره
وقتی فضای رسانه ای و تبلیغاتی مسموم دنیا رو میبینیم...
وقتی فضای رخوتزده و بیمار غربگراهای خودمونو هم میبینیم...
وقتی فشارهای حاصل از تحریم ها و بدتدبیری ها رو میبینیم...
و حتی وقتی فضای گفتمان عمومی قشر های مختلف رو میبینیم
مثل همون شاگردای شیخ بهایی قانع میشیم که
این بار نباید انتظار حضور چشمگیر مردم رو داشته باشیم!
اما وقتی میایم توی خیابونا مثل همون حکایت
انگاری این مردم انقلابی یه مشت آب می پاشن به صورتمون
و ما رو به خودمون میارن
تا همه ی اون فضای کاذب تبلیغاتی رو کنار بزنیم
و شکوه و عظمتشونو دست کم نگیریم!

آفرین به این مردم انقلابی و بصیر






برچسب ها : سیاسی  , اجتماعی  , نوشتار  , روزنوشت  ,


      

حاج آقا یه سوال دارم
بفرما داداشم
خدا کیا رو می بره جهنم؟
هیچ کی رو
مگه می شه؟
بله، خدا روز قیامت هیچ کی رو نمی بره جهنم
پس جهنم خالیه؟
نه
چطور؟
جهنم پره از کسایی که توی همین دنیا بلیط رزرو کردن
و اون دنیا هم با پای خودشون می رن جهنم
مگه می شه آدم با پای خودش بره جهنم؟
اگه دور و برتو نگا کنی میبینی که شده و داره می شه
هر گناهی که هر کسی انجام می ده یعنی یه شعله ی جهنم
شعله شعله جمع گردد وانگهی دوزخ شود!
اگه گناه شعله هست پس چرا نمی سوزن؟
می سوزن داداشم
خیلی هم می سوزن
ولی انقدر بر اثر غفلت و گناه پوستشون کلفت شده سوختنشونو احساس نمی کنن
مثل آدم بیهوشی که نمی فهمه چی داره به سرش میاد
پس اون دنیا چی؟
اون دنیا دیگه اثری از غفلت نیست
اثری از بیهوشی نیس
آدما یهو به خودشون میان و می بینن دور وبرشونو پر کردن از شعله های جهنم
حالا دیگه وقت سوختنه
و خدا؟
و خدا داره با غصه تماشاشون می کنه
و می گه اینم همون عاقبتی که همیشه بهتون هشدارشو می دادم!

م.ع






برچسب ها : نوشتار  , مذهبی  ,


      


وقتی برای غذا خوردن عجله نمی کنیم بلکه جلوی خودمونو می گیریم و با شکمِ خالی و در اوجِ گرسنگی می نشینیم سرِ سفره، غذا خیلی خیلی بیشتر بهمون مزّه می ده
وقتی هم که دوباره جلوی خودمونو می گیریم و یه کمی قبل از این که کاملا سیر شیم دست از غذا می کشیم با خاطره ی خیلی خوبی از سرِ سفره پا می شیم و به خاطرِ پرخوری از غذا بدمون نمیاد
این قانونِ ساده ی این دنیاست
بیشترین لذّت رو فقط می شه با رعایت بعضی محدودیّت ها و خودداری ها به دست آورد
محدودیّت هایی که دین از طرف خدای خالقِ همه ی نعمت ها و لذّت ها برای ما به ارمغان آورده از این جنس هستن
اینا یعنی این که
محدودیّت های دینی ما رو از محرومیّت های دنیایی نجات می دن

م.ع






برچسب ها : نوشتار  , مذهبی  ,


      

حضرت آیت الله!
شهادت می دهیم که
پشتیبان انقلاب و ولایت فقیه بودید
شهادت می دهیم که
خون به دل رهبرمان نکردید بلکه دلگرمی ولی امرتان بودید
شهادت می دهیم که
خار چشم دشمنان دین و انقلاب بودید
شهادت می دهیم که
هیچگاه آخرتتان را به دنیایتان نفروختید
شهادت میدهیم که

پا از مسیر آرمان های امام و انقلاب بیرون نگذاشتید
شهادت می دهیم که
پیش امت حزب الله روسفید و سربلند بودید و ماندید
سلام ما را به امام روح الله برسانید
و بگویید ما تا آخر دنیا خواهیم ایستاد
خدانگهدار دلگرمی رهبر و حزب الله
خدانگهدار آقای آیت الله
خدانگهدار...






برچسب ها : نوشتار  , روزنوشت  ,


      

یادت باشد
دین خدا
نمی خواهد چیزی را از تو بگیرد
بلکه می خواهد علاوه بر زندگی مادی
طعم شیرین زندگی معنوی و انسانی را نیز به تو بچشاند
و گر نه
یک متدین واقعی
همه چیزش به جای خودش هست
لذتش ... شهوتش ... زندگی اش ... دنیایش
بلکه به خاطر مراعات آداب زندگی
بیشتر از هر هوسرانی از زندگی مادی خویش لذت می برد
اما او
علاوه بر این زندگی مادی
یک زندگی و حیات دیگر را هم تجربه می کند
که دنیاطلب ها از این تجربه محرومند
به خاطر همین او هرگز زیان نخواهد کرد
چون چیزی از دست نداده
و بلکه چیز های با ارزشی هم به دست آورده
که هرگز نمی توانست
لابلای خاک های دنیا پیدایشان کند
یادت باشد
124 هزار فرستاده ی خدا آمدند
تا زندگی معنوی و انسانی را به تو هدیه کنند
نه این که زندگی مادی را از تو بگیرند!






برچسب ها : نوشتار  , مذهبی  ,


      

بسم الله الرحمن الرحیم

محمد عابدینی

بعد از ظهر بود و هوای نه چندان زمستانی زمستان حال و هوای عید رو توی ذهنم تداعی می کرد. ذهنتون راه دور نره. همین روزی رو که گذشت منظورمه. چشم هام گرم گرم بودن و هواپیمای خواب بعد از ظهری داشت از روی باند متکام بلند می شد که احساس کردم تلفن همراهم داره بد جوری به خودش می لرزه. با همون چشم های نیمه باز پیام دوستم رو خوندم. نوشته بود دو تا بلیط اضافی جشنواره داره برای فیلم معراجی های مسعود ده نمکی، دو تا هم داره برای یه فیلم دیگه.

یه دو دو تا چهار تای ساده کردم و با ملاحظه کردن زمان سانس ها معراجی ها رو انتخاب کردم و به دوست خوبم که مثل خودم روحانی و علاقمند به سینما هست اطلاع دادم که بلیط ها رو برای من نگه داره. حالا دنبال یه همراه می گشتم برای رفتن به سینما. اولین گزینه روی میز انتخابم همسرم بود که خب به خاطر نگهداری از پسر کوچیکم نتونست همراهم بیاد. گزینه ی بعدی دوست و همسایه ی خوبم بود که اتفاقا ایشون هم روحانی و علاقمند به سینما هست. البته ایشون علاوه بر علاقه دستی هم در سینما دارن که توضیحش بماند.

ساعت بلیط ما هشت شب بود. ولی یه راهبندون غیر منتظره توی راه باعث شد که یه ربع دیر برسیم. همون یه ربع کار دستمون داد و مسئول باجه ی بلیط گفت به خاطر توزیع بیش از اندازه ی کارت های ویژه و اهدایی صندلی ها پر شده و صندلی ما رو به دو تا از ما بهترون پیشکش کردن. یه لحظه کم بوده بود برم توی حال و هوای حاج کاظم آژانس شیشه ای و با مشت بزنم شیشه ی سینما رو چهل تیکه کنم. ولی خدا رو شکر زود تونستم از توی نقش بیام بیرون و با یه نفس عمیق از اون بنده ی خدا بخوام بهمون بگه که باید چکار کنیم. پاسخ این بود که باید تا سانس بعدی منتظر می موندیم. یعنی حدود دو ساعت.

همراه دوستم یه دوری زدیم و ده دقیقه قبل از شروع سانس برگشتیم به سینما. به لطف زمانبندی دقیق جشنواره راس ساعت ده و نیم وارد سالن شدیم. همون اول احساس بدی بهم دست داد که نکنه عمامه ی من مانع این بشه که نفرات پشتی بتونن پرده ی سینما رو به راحتی ببینن. برگشتم و ازشون سوال کردم. با این که پاسخشون منفی بود ولی تا آخر یه گوشه ی ذهنم نگران راحتی اون ها بودم. نشریه ی ویژه ی جشنواره رو که توی سالن توزیع می شد باز کردم تا از فرصت استفاده کنم و یه نگاهی بهش بندازم. ولی به محض باز کردنش چراغ های سالن خاموش شد و تصویر پرده ی پرنور سینما جای صفحه های پر مطلب نشریه رو توی چشمم گرفت.

فیلم شروع شد. همون ابتدا یادی شده بود از کشته شده های این فیلم. تا آخر فیلم مدام نام و یادشون میومد توی ذهنم. این که من تازه از راه رسیده بیام و این صحنه های جنگی و این جلوه های ویژه رو ببینم ولی کسانی که همه ی زحمت این فیلم روی دوش اون ها بوده این تصاویر رو ندیده باشن اصلا حس خوبی نبود. انصافا از نظر جلوه های ویژه توی معراجی ها اتفاق های خوب و خلاقانه ای افتاده بود و بعضی جا ها مخاطب رو می برد توی حال و هوای "نجات سرباز رایان" و قوت صحنه های جنگی ضعف فیلم نامه رو پوشش می داد.

حالا که صحبت از فیلم نامه شد لازم به ذکره که معراجی ها از نظر من اصلا قصه ی قدرتمندی نداشت. لااقل در مقایسه با اخراجی های 1 که اولین فیلم سینمایی ده نمکی بود با قصه ی به مراتب ضعیف تری روبرو بودیم. حتی محل شروع قصه هم خیلی خوب نبود. توی اخراجی های 1 قصه از مجید سوزوکی و دنیای لاتی و ولگردیش شروع شد و به پلان شهادتش رسید. ولی توی معراجی ها از اول با یه جون صالح و مشتاق جبهه شروع شد و طبیعتا به پلان شهادت ختم شد. یعنی آدم های آخر قصه همون آدم های اول قصه بودن. داستان حرکت ملموس و قابل توجهی نکرده بود.

یه چیزی که توی سینمای مسعود ده نمکی به نظر من می رسه بلاتکلیفی نقش های محوری فیلم هست. البته توی اخراجی های 1 این ضعف به چشم نمی خورد. مجید سوزوکی واقعا در محور و مرکز قصه قرار داشت و حرکت ملموسی از بدی به خوبی داشت. اما توی کار های دیگه این نقش با فراز و نشیب مواجه شده بود. مثلا اخراجی های 2 اصلا نقش محوری نداشت. نقش محوری که داستان حول محور اون شکل می گیره توی اخراجی های 3 دختر اون جانباز ویلچرنشین بود که خب اصلا تاثیرگذار نبود و نقش خوبی از آب در نیومده بود و اصولا اون بازیگر و اون کاراکتر ظرفیت نقش محوری شدن رو نداشتن. البته رسوایی از این نظر فیلم خوبی بود. ولی چون ژانر رسوایی با سه گانه ی اخراجی ها و همچنین معراجی ها متفاوته فعلا اون رو در نظر نمی گیرم.

نقش محوری توی معراجی ها پسر مومنی بود که مشتاق جبهه رفتن بود ولی پدر و مادرش برای درس و ازدواجش نقشه های دیگه ای داشتن. بازی این نقش رو بازیگری به عهده گرفته بود که اکثرا توی سریال های خانوادگی نقش های منفعل و غیر خلاق رو بازی می کنه و مشخصه که این فرد نمی تونه این نقش محوری رو از آب در بیاره. جدا از این که توی قصه هم به این نقش پرداخت بسیار ضعیفی شده بود. اصلا انگار توی معراجی ها بیشتر به حواشی و نقش های فرعی توجه شده بود تا محور قصه.

یه نقطه ی قوت این فیلم به نظر من که توی نیمه ی اول فیلم بیشتر به چشم می خورد مایه های کمیک و خنده دار بود که بازخورد اون رو می شد توی خنده های تماشاچی ها مشاهده کرد. شوخی های معراجی ها به نظر من خیلی از اخراجی ها بهتر و پخته تر شده بودن. هر چند باز هم کمبود طنز موقعیت توی این فیلم مشهود بود. خیلی جا ها به جای استفاده از موقعیت های خنده دار از دیالوگ های طنز استفاده شده بود. حتی توی دو تا موقعیت سعی شده بود با تعریف شفاهی جوک مخاطب رو تحت تاثیر قرار بده و بخندونه.

نقطه ی قوت دیگه ی این فیلم شخصیت روحانی اون بود. روحانی بانشاط، خنده رو، فعال، شجاعی که باگویش شیرین مشهدی تونسته بود ارتباط خوبی با مخاطبش بر قرار کنه. انصافا برزو ارجمند به خوبی تونسته بود این نقش رو از آب دربیاره. روحانی دلاور، فعال و جوان معراجی ها خیلی از روحانی هیچ کاره، منفعل و پیر اخراجی ها بهتر شده بود. بر خلاف اون روحانی که حتی قباش رو هم توی جبهه از تنش بیرون نمیاورد این روحانی خودش توی قلب رزم و جهاد با لباس بسیجی و البته عمامه به سر حضور داشت و فرماندهی گردان رو به عهده داشت.

ولی همین جا هم متاسفانه نکات تاسف باری به چشم می خورد که علیرغم جزئی بودن چشم هر بیننده ی هشیاری رو آزار می داد. مثلا توی همون صحنه های اول مدام عبای این روحانی کج و کوله و نامرتب بود. از یه طرف پایین و از یه طرف بالا بود و عبا تا روی گردنش کشیده شده بود. خب یه روحانی معیار هیچ وقت این طور نامرتب لباس نمی پوشه. جالب اینه که همین روحانی نامرتب در اوج جنگ و زیر گلوله و خمپاره و در حالی که مدام خاک و گرد و غبار در اثر انفجار ها روی سرش می ریزه عمامه ای داره که از نظر سفیدی و تمیزی انگار همون لحظه شسته و آماده شده بود. اوج این اشتباهات جایی بود که شب عملیات به نظر می رسید این روحانی عمامه ی خودش رو به صورت وارونه روی سرش گذاشته بود.

از نظر موقعیت های درام و تراژدی هم به نظر من معراجی ها خیلی از اخراجی های 1 ضعیف تر بود. یه علت عمده هم این بود که پردازش خوبی روی نقش محوری نشده بود و همین باعث شد لحظه ی شهادتش کمترین واکنش از تماشاچی ها دیده بشه. به نظر من لحظه ی شهادت اکبر عبدی و جمله ی بسیار زیبایی که با زبان ترکی به حضرت عباس علیه السلام گفت محزون ترین پلان معراجی ها به شمار می اومد. یه نکته ای هم که توی کار های قبلی و همین کار دیده می شه اصرار ده نمکی هست به نشون دادن جراحت ها برای بیشتر کردن بار حزن در مخاطب. این اصرار هم توی اخراجی های 1 و هم توی معراجی ها کاملا مشهود بود. به تصویر کشیدن پی در پی پا های قطع شده یه رزمنده، دست های بریده ی یکی دیگه، رزمنده های در حال سوختن و غیره نمونه های این اصرار هستن. به نظر من این پرداخت ها اگه خیلی توی متن بیان تاثیرشون رو از دست می دن. یعنی به عبارت بهتر مخاطب اگه دست کارگردان رو برای اصرارش توی این صحنه ها بخونه دیگه تحت تاثیر قرار نمی گیره.

اکبر عبدی و مهران رجبی بازی بسیار خوب و تاثیرگذاری توی معراجی ها داشتن و انصافا معدل طنز فیلم رو حسابی بالا برده بودن. البته بگذریم از این که نقش پررنگ مهران رجبی به عنوان پدر نقش محوری به طرز غافلگیر کننده ای در نیمه ی دوم فیلم گم شد و خود من بعد از ترک سینما وقتی دوستم از سرنوشتش سوال کرد یادم اومد که این نقش کاملا مبهم و بلاتکلیف رها شد و از یه جایی به بعد حتی بهش اشاره هم نشد. با همه ی این حرف ها در مجموع معراجی ها رو فیلم خوبی ارزیابی می کنم. فیلم خوبی که قطعا ارزش دیدن رو داره.

محمد عابدینی
1392.11.27






برچسب ها : نوشتار  , روزنوشت  , هنر  ,


      

محمد عابدینی

شاید برای تو هم پیش آمده باشد. در این روزگار هزار رنگ برای تو اتفاق هایی می افتد که آن ها را برای خودت نمی پسندی و روی آن ها نام شر می گزاری. اتفاق هایی هم می افتد که اتفاقا به دلت می نشینند و آن ها را برای خودت خیر می دانی. یا در نقطه ی مقابل اتفاق هایی هستند که در نظر تو خیر هستند و رخ دادنشان را خوب می دانی ولی رخ نمی دهند همین طور رخداد هایی هستند که اتفاق نمی افتند و تو وقتی متوجه می شوی خوشحال هم می شوی و آن ها را شری می دانی که از سرت رفع شده اند. خیلی آدم ها هم مثل تو هستند و همین طور فکر می کنند.

این طور که فکر کنی این دنیا در نظرت یک وقت هایی منظم و معقول جلوه می کند و البته خیلی وقت ها هم پریشان و بی نظم و نامعقول. گاهی همه چیز بر وفق مرادت هست و گاهی نیز همه چیز بر خلاف میل و مصلحت تو. آن وقت است که متوجه می شوی روی دیواره های سفال ایمان و اعتقادت ترکی پیدا شده به وسعت تردید هایت و آهسته آهسته رباور هایت دارد از آن نشت می کند.

وقتی می بینی در موقعیت نا خوش آیندی قرار گرفته ای و لابد خداوند هم دارد بی تفاوت نگاه می کند و تو را از آن شرایط تلخ نجات نمی دهد آرام آرام در دلت نسبت به وجود داشتن او تردید می کنی و با خودت می گویی اگر آن بالا بالا ها خدایی بود باید این شرایط را تغییر می داد و مشکلات و سختی ها را با یک اشاره بر طرف می کرد. یا آن وقت ها که دعا می کنی و می بینی که آن چه می خواستی را هنوز به دست نیاورده ای پیش خودت فکر می کنی لابد آن طرف خط ها کسی نیست و یا اگر هم هست بین این همه مخلوقات رنگ و وارنگ و ریز و درشت حواسیش به من نیست. من که در محاصره ی مشکلات یک گوشه نشسته ام و چشم امیدم به اوست.

اما من فکر می کنم تو دو چیز را نمی دانی و یا می دانی و فراموش کرده ای. اول این که تو خدایی داری که بر هر کاری تواناست و این خدای توانا از هر کسی حتی خودت به خودت مهربان تر و دلسوز تر است و همین خدای توانا و مهربان خودش خیر مطلق و سرچشمه ی همه ی خوبی هاست. ساده ترش می شود این که خداوند فقط خوبی است و هیچ بدی و زشتی ای به حریم پاک او راه ندارد.

پس هر زشتی و بدی ای هم که در دنیا دیده می شود از ناحیه ی خود ما انسان ها هست نه او که دریایی خیر و خوبی است. دوم این که همین خدای خوب و توانا و مهربان در کتاب آسمانی خودش فرموده چه بسا پیش بیاید که انسان های ظاهر بین از یک چیزی خوششان بیاید در حالی که آن چیز در حقیقت برای آن ها شر است و همچنین چه بسا که همان انسان ها از چیزی بدشان بیاید حال آن که آن چیز خیر آ« هاست و در واقع به نفعشان است.

درست مثل کودکی که به خاطر نا آگاهی اش گاهی به چیز هایی دل می بندد و از پدر و مادرش طلب می کند که به هیچ عنوانی برای او مفید نیست و بلکه به زیان او هم هست و لابد چقدر هم از والدینش دلخور می شود و به مهربانی آن ها شک می کند وقتی می بیند خواسته اش را اجابت نکرده اند. و همین طور وقتی که از چیزی که به نفع اوست بیزار است و والدینش به او اجبار می کنند. حال و روز ما انسان هایی که دانش های محدودی داریم هم شبیه احوال همین کودک است. پس هر چیزی که تو برای خودت خوب می دانی و خیر خود را در آن می بینی ضرورتا خیر تو نیست و همین طور هر چیزی که تو برای خودت نمی پسندی و برای خود شر می دانی الزاما به زیان تو نیبست.

به خدای مهربان و توانا و خوب خود که از احوال تو و از خواسته های دل تو و از مصلحت ها و مفسده های پیرامون زندگی تو بهتر از هر کسی حتی خودت اطلاع دارد اعتماد کن و او را باور داشته باش و دل به رضایت او ببند. ایمان خودت را تقویت کن و سعی کن مسیر زندگی ات را در مجرای رضایت او قرار بدهی و طبق رهنمود های او و فرستاده های او قدم برداری. اگر این گونه بودی دیگر نباید تردیدی به دل خودت راه بدهی و خیالت راحت راحت باشد که الخیر فی ما وقع:

... هر چه پیش آید خوش آید ما که خندان می رویم!

محمد عابدینی
1392.27






برچسب ها : نوشتار  , مذهبی  ,


      
   1   2   3      >




+ دلبسته به مویی شده ام، سرنخ این عشق در خرمن گیسوی پیدا شدنی نیست . محمد عابدینی



+ مثل همیشه حسرت و دل کندن و غم است تقدیر نانوشته دل های سوخته . شعر: محمد عابدینی طرح: محمد رازقی



+ آقا یه نگاهی بندازین ببینین کشورای اطراف کسی برای دولتش وزیر راه لازم نداره؟ یدونه داریم زیر قیمت میدیم. اصلا صلواتی! در حد نو. کارنکرده!



+ دروغی به نام پالرمو



+ خدا نیاورد آن روزی را که سیاست ما و سیاست مسئولین کشور ما پشت کردن به دفاع از محرومین و رو آوردن به حمایت از سرمایه‌دارها گردد و اغنیا و ثروتمندان از اعتبار و عنایت بیشتری برخوردار شوند. امام خمینی (ره)



+ امام‌خامنه‌ای: جوانِ نسلِ سوم از جوانِ نسلِ اول امید‌بخش‌تر است...



+ هر بانوی خوش‌حجابی ایده‌آل نیست اما قطعا هر بانوی ایده‌آلی خوش‌حجاب است



+ تنها تویی که حرف مرا درک می‌کنی اما تو هم چه ساده مرا ترک می‌‌کنی محمد عابدینی



+ همیشه که نباید برای خودمان دست بزنیم این‌بار می‌ایستیم به احترام خان‌های بالیوود که نرفتند به ملاقات نخست‌وزیر رژیم کودک‌کشی سلمان‌خان امیر‌خان شاهرخ‌خان حالا این که توی فیلم‌هایتان چکار می‌کنید بماند اما فعلا دمتان گرم



+ باخبر شدم استاد منصور غلامی بنیان‌گذار تکواندوی قزوین بخاطر عوارض شیمیایی دوران دفاع مقدس در حالت کما قرار گرفتن. یادمه 18سال پیش اولین کمربند (زرد) رو با ذوق از ایشون گرفتم. این مرد حق بزرگی به گردن بنده و همینطور تکواندو قزوین داره. برای عافیت ایشون درخواست دعای خیر دارم