سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
منوی اصلی
لینک دوستان
ویرایش

پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :43
  • بازدید دیروز :64
  • کل بازدید :448687
  • تعداد کل یاد داشت ها : 237
  • آخرین بازدید : 97/7/27    ساعت : 11:1 ع
درباره
محمد عابدینی[5109]

من یک طلبه هستم ... این جا ایستاده ام ... در ابتدای یک راه طولانی و پر فراز و نشیب ... با کوله باری از ایمان و توکل و عشق بر دوش ... با قدم هایی استوار ... و چشم هایی گره خورده در افق
ویرایش

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
تدبر در قرآن
آیه قرآن
کاربردی
ابر برچسب ها

دوستت دارم... بفهم این اتفاق ساده را
درک کن این حسّ ناب و بِکر و فوق العاده را

کاروان خاطراتت می رود از ذهن راه
می دوم دنبال تو تا انتهای جاده را

در قنوتم التماست می کنم ای ابر عشق
تا خودت یک روز بارانی کنی سجاده را

زیر سقف پلک ها با بند مژگان بسته ام
این دو چشمِ لحظه ای بر چشمِ تو افتاده را


آخرش با شعله ی عشقت به آتش می کشی
این غزل های برای سوختن آماده را

محمد عابدینی
1393.4.27






برچسب ها : شعر  , غزل  , عاشقانه  ,


      

در کوچه های خلوت فتنه
در ازدحام خدعه و تزویر
طرح نبردی نرم می ریزند
جنگی بدون نیزه و شمشیر


بر طبل های پاره می کوبند
این پیرمردان پر از نخوت
با طعم تلخ پسته های سبز
با ادعای چاره و تدبیر


بر اسب های خسته می تازند
با نامه های شوم و بی تشخیص
با مصلحت های پر از نیرنگ
با خواب های کور و بی تعبیر


فرزندسالارند و می دانند
خود را پدرسالار این مردم
باید کسی بیدارشان سازد
از خواب با پژواک یک تکبیر


نه... خواب نه... این مرگ تدریجی است
روح خدا از یادشان رفته است
وقتی کسی این گونه می میرد
حتی مسیحا هست بی تاثیر


یک دست در دست بلوک غرب
با تحفه های سازش و تعلیق
دست دگر دست ملوک شرق
با آن شکم های بزرگ و سیر


این ها ولی هر قدر کم هوش اند
یک چیز باید یادشان باشد
راهی که معمارش خمینی هست
همواره خواهد ماند بی تغییر


حالا تو هی بنشین و با لبخند
از خاطرات مبهمت بنویس
خط خمینی کج نخواهد شد
با مکر و کذب و حیله و تزویر


ما با ولایت زنده ایم ای شیخ
ما پای عشق خویش می مانیم
این پنبه را از گوش خود بردار
قبل از زمانی که شود بس دیر


وقتی که رو در روی مولایی
دیگر چه فرقی می کند دینت؟!
با کار تو جنگ جمل... صفین...
حتی ندارد نهروان توفیر


کافیست رهبر تر کند لب را
تا کاخ سبز فتنه هایت را
ویران کند یک روز حزب الله
بی مکث... بی تردید... بی تاخیر!

محمد عابدینی
1393.4.24






برچسب ها : شعر  , غزل  , سیاسی  ,


      

شاید تو هم حس کرده باشی... دیده باشی
گاهی خودت از سایه ات ترسیده باشی

شاید تو هم مانند من گاهی شکستی
از دست خود هم بار ها رنجیده باشی

گاهی میان روز روشن... مثل آدم
با دست حوّا سیب خود را چیده باشی

فرهاد از عشقش به شیرین گفته باشد
امّا تو تنها زیر لب خندیده باشی

یک عمر در حال دویدن باشی امّا
تنها فقط دور خودت چرخیده باشی

یک روز با گندم زمین خوردی... عجیب است...
حالا به این یک لقمه نان چسبیده باشی

هم زیر باران چتر خود را بسته باشی
هم مثل دشت تشنه ای تفدیده باشی

.....

سر را تکان دادی... کشیدی آه... امّا
شاید تو هم حرف مرا نشنیده باشی

محمد عابدینی
1393.4.23






برچسب ها : شعر  , غزل  , عاشقانه  ,


      

چندیست من وضعیّت خوبی ندارم
خشکیده طبعم... شعر مرغوبی ندارم

هر چند گاهی می نویسم شعری اما
در چنته ام ابیات مطلوبی ندارم

قحطی شده در شهر اشک و بغض انگار
غم دارم... اما چشم مرطوبی ندارم

در ذهن خود دارم غزل بسیار اما
مثل همیشه شعر مکتوبی ندارم

این را خودم هم خوب می دانم... به هر حال
من چهره ی مشهور و محبوبی ندارم

می خواستم طوفان کنم... اما نکردم
این بار هم جز شعر معیوبی ندارم

من را ببخشید... از همان اوّل که گفتم:
چندیست من وضعیّت خوبی ندارم

محمد عابدینی
1393.4.21






برچسب ها : شعر  , غزل  ,


      

من خسته ام... این راه پایانی ندارد
این حالت آشفته سامانی ندارد

این راه من را می برد تا عشق... امّا
پای ضعیف و زخمی ام جانی ندارد

آتش گرفته کوچه باغ شعر هایم
این روستای سوخته خانی ندارد

حالم شبیه حال دریایی است پرموج
پرموج... امّا حسّ طوفانی ندارد

آب و هوای بغض من اردیبهشتی است
پوشیده از ابر است و بارانی ندارد

می گفت حال و روز من بد نیست... اما
سهرابِ من این بار کاشانی ندارد

اشکی که پشت پلک های من نهان است
چشم عروسک های تهرانی ندارد

دنبال گیسوی تو می گردم ولی حیف
این شهرِ تو در تو خیابانی ندارد

.....

حال مرا وقتی طبیب حاذقی دید
با لحن سردی گفت: ...درمانی ندارد



محمّد عابدینی
هفت خرداد نود و سه






برچسب ها : شعر  , غزل  , عاشقانه  ,


      

باور نکن... این قصّه جز افسانه ای نیست
شمعم ولی اطراف من پروانه ای نیست

مهمان شهرستانی چشم تو ام... حیف
در پایتخت عشق مهمانخانه ای نیست

دیروزِ من... امروزِ من... فردای من پر!
از حال من ویرانه تر ویرانه ای نیست

دیوانه و مجنون اگر من هم نباشم...
پس زیر سقف آسمان دیوانه ای نیست

خواهد شکست این بغض آخر مثل قلبم
افسوس اما در کنارم شانه ای نیست

جایی که صیّادش تو باشی در کمندش
حتّی برای صید بودن دانه ای نیست

هر روز در گوش خودم می خوانم این را:
باور نکن این قصّه جز افسانه ای نیست

محمّد عابدینی
آخر اردیبهشت نود و سه






برچسب ها : شعر  , غزل  , عاشقانه  ,


      

سیب خیال

ای دوست عجب کرشمه هایی داری
در نقش دلت چه ترمه هایی داری

محکم همه را بسته ای از روی حیا
در پیرهنت چه دکمه هایی داری

در فصل خزان باغ انگور دلم
در سفره ی خود چه دلمه هایی داری

گیسوی تو قلاب و منم چون ماهی
کوتاه بیا... چه طعمه هایی داری

پا روی دلم گذاشتی... حرفی نیست
با این که عجیب چکمه هایی داری

بی نامه و بی مجوز و بی امضا
در حنجره ات چه نغمه هایی داری

گفتی که من و برادرم یک سیبیم
قربان خودت! چه نیمه هایی داری

بین من و تو هر چه که بگذشت گذشت
هر چند بر آن تتمه هایی داری

دل میشکنی و بیمه می پردازد
ای دوست تو هم چه بیمه هایی داری!

محمد عابدینی
اردیبهشت نود و سه






برچسب ها : شعر  , غزل  , طنز  ,


      

این چه احساس عجیبی است که در دل دارم؟
چند وقتی است که با عشق تو مشکل دارم

گاه زل می زنی و گاه به من می خندی
این چنین است که عشقی متزلزل دارم

بنِشین... حوصله کن... اوّل راهیم هنوز
مثل این مسئله بسیار مسائل دارم

پلک می بندی و بخت همه را می بندی
سهم من چیست؟... از این بخت چه حاصل دارم؟

شهر نو می شود... انگار دلم در طرح است
آخرِ کوچه ی بن بستِ تو منزل دارم

آنقدَر پُر شده از خاطره هایت ذهنم
در دلم حسرت یک سکته ی کامل دارم

تا تو خرمای سرِ سفره ی افطار منی
باز بر ذمّه ی خود روزه ی باطل دارم

ساده می خندم و تو ساده به من می خندی
این چه عشقی است که در دلْ منِ جاهل دارم؟

گیرم این عشق چو دریا و تو ساحل باشی

منِ ماهی چه نیازی به تو ساحل دارم؟

سایت در سایت به دنبال تو می گردم... آه
مدّتی هست که اینترنت شاتل دارم

با تو چت می کنم و راه مرا می خواند
مشکی نیست... بمان... من خطِ رایتل دارم

...

می روم تا نشود دیر کلاسم... یا حق!
صبح ها... ساعت ده... درس رسائل دارم

محمّد عابدینی
1393.1.29






برچسب ها : شعر  , غزل  , طنز  ,


      

خون می خورم اما به زبانم گله ای نیست
هر چند که سخت است... ولی مسئله ای نیست

تردید نکن در همه ی وسعت این دشت
این گونه که مائیم دگر قافله ای نیست

گاهی نفسی نیست صدایت کنم اما
گاهی نفسی هست ولی حوصله ای نیست

جای سر تو شانه ی من بود نه نیزه
عمری است که بین من و تو فاصله ای نیست

هرگز نتوان یافت در این قافله ی صبر
پایی که بر آن از پی تو آبله ای نیست

از کوچه و بازار گذر کرده ام... انگار
سوغاتی این شهر به جز هلهله ای نیست

بی شک اثر سجده ی سجاد تو بوده
در هر وجب از شام اگر زلزله ای نیست

ای کاش که قسمت بشود باز ببوسم
حلقوم تو را... آه... اگر حرمله ای نیست

محمد عابدینی
1393.1.25






برچسب ها : شعر  , غزل  , حضرت زینب  ,


      

محمد عابدینی

دوباره چشم سیاه تو خیره سر شده است
و این برای من امروز دردسر شده است

در آتشی که تو افروختی میان دلم
تمام زندگی ام باز شعله ور شده است

از آن زمان که تو مضمون شعر من شده ای
غزل نوشتنم انگار ساده تر شده است

میان این همه عید سعید در تقویم
دوباره قسمت من سیزده بدر شده است

به پای قافیه پیچیده پیچک زلفت
و رشته رشته ی موی تو حیله گر شده است

تو پرخروشی و در موج های گیسویت
تمام درک من از عشق غوطه ور شده است

حواسپرت تو هستم... ببخش... این حالت
همیشه بوده و چندی است بیشتر شده است

محمد عابدینی
1393.1.19






برچسب ها : شعر  , غزل  , عاشقانه  ,


      
<      1   2   3   4   5   >>   >




+ آقا یه نگاهی بندازین ببینین کشورای اطراف کسی برای دولتش وزیر راه لازم نداره؟ یدونه داریم زیر قیمت میدیم. اصلا صلواتی! در حد نو. کارنکرده!



+ دروغی به نام پالرمو



+ خدا نیاورد آن روزی را که سیاست ما و سیاست مسئولین کشور ما پشت کردن به دفاع از محرومین و رو آوردن به حمایت از سرمایه‌دارها گردد و اغنیا و ثروتمندان از اعتبار و عنایت بیشتری برخوردار شوند. امام خمینی (ره)



+ امام‌خامنه‌ای: جوانِ نسلِ سوم از جوانِ نسلِ اول امید‌بخش‌تر است...



+ هر بانوی خوش‌حجابی ایده‌آل نیست اما قطعا هر بانوی ایده‌آلی خوش‌حجاب است



+ تنها تویی که حرف مرا درک می‌کنی اما تو هم چه ساده مرا ترک می‌‌کنی محمد عابدینی



+ همیشه که نباید برای خودمان دست بزنیم این‌بار می‌ایستیم به احترام خان‌های بالیوود که نرفتند به ملاقات نخست‌وزیر رژیم کودک‌کشی سلمان‌خان امیر‌خان شاهرخ‌خان حالا این که توی فیلم‌هایتان چکار می‌کنید بماند اما فعلا دمتان گرم



+ باخبر شدم استاد منصور غلامی بنیان‌گذار تکواندوی قزوین بخاطر عوارض شیمیایی دوران دفاع مقدس در حالت کما قرار گرفتن. یادمه 18سال پیش اولین کمربند (زرد) رو با ذوق از ایشون گرفتم. این مرد حق بزرگی به گردن بنده و همینطور تکواندو قزوین داره. برای عافیت ایشون درخواست دعای خیر دارم



+ دفاع از برجامِ بدفرجام تا حالا (حداقل در ظاهر) لایه های سیاسی و فنی و اقتصادی و دیپلماتیک داشت ولی به نظر می رسه با افتضاحات پی در پی اخیر پافشاری بر این سندِ نیمه سوخته دیگه داره وارد لایه ی جدیدِ روانپزشکی بالینی میشه!



+ *قوطی کبریت* قبرِ فردای توی مسئول است. با سوال هایی نه مثل سوال های فرمایشی مجری انتخاباتی ات. و جواب های که نداری. نمیدانم. شاید آن جا هم بخواهی پوزخند بزنی و با لبخندی از کنار محاسبه ها عبور کنی. اما خودت که خوب می دانی. جعبه کبریت پر است از گرز های آتشینی به نام *کبریت*