سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سیب خیال

حالا که پَر کشیده دلم در هوای تو
باید کمی غزل بنویسم برای تو

این جا کنارِ سفره ی دل... پای حرف هام
مثلِ همیشه باز چه خالیست جای تو

بگْذار تا خیالِ تو باشد کنارِ من
بگْذار تا قدم بزنم پا به پای تو

پیچیده چون طنینِ خوشِ نغمه ی "بَنان"
در کوهسارِ خاطره هایم صدای تو

انگار دستِ گرمِ خدا با اشاره ای
انداخت حبّه قلبِ مرا توی چای تو

باید سراغِ سوز تو از مولوی گرفت
پیچیده در تمامِ نیستان نوای تو

تو بی نظیر هستی و تاکید می کنم:
"چیزی که یافت می نشود" هست تای تو

حالا که رفته ای و دلم داغدارِ توست
بگْذار تا ابد بنِشینم به پای تو

محمّد عابدینی
1393.7.18


در زندگی ندیده ام از عشق، جیزتر
از جـاده هـای پـر خـطرِ عشق، لـیـزتر

از خنجری که واردِ قـلبم نـموده ای
دسـتـانِ کــاوه هم نـتـراشـیـده تـیزتر

در سینما و عالَمِ وب هـم نـدیده ام
از دشت های سرخِ لـبت لاله خـیزتر

از لحظه ای که ساکنِ این شهر گشته ای
چشمِ اهالی اش شده انگار هیزتر

چون ذره ای دلم شده از بس ندیدمت
چـیـزی شبیهِ دانه ی هِل... بلکه ریزتر

یک لـحظه بود قصه ی دل دادنم به تو
از برقِ چشم های تو هم نـاگـریـزتـر

بحبوحه ای به پا شده مابینِ عقل و عشق
از هر نبرد و جنگ و ستیزی ستیزتر

یک شب از آسمانِ غزلها عبور کن
ای از تمامِ قافیه هایم عزیزتر

لفظی برای وصفِ تو پیدا نمی کنم
چیزی تو... چیز... چیز تر از چیز... چیز تر

محمد عابدینی
1393.7.3


با من از ابتدا سرِ سازش نداشتی
کارِ تو قهر کردن و کارِ من آشتی

پُر کرد باغِ قلبِ مرا شاخ و برگ تو
این بذرِ عشق بود که در سینه کاشتی

مانندِ اسبِ خسته و مغرور و سرکشی
یک بار در مسیر قدم بر نداشتی

با هر بهانه بیشتر عاشق شدم ولی
با هر بهانه سر به سرم می گذاشتی

میخواهم عامیانه بگویم... اجازه هست؟
می خواستم برای تو باشم... نذاشتی!

محمد عابدینی
1393.6.31


هر چند بار ها به هوایت شکست دل
اما نمی شود که به عشقت نبست دل

دل کندم از تو بارِ دگر سخت و دردناک
اما دوباره چشم براهت نشست دل

جان می کَند همیشه ولی دل نمی کَند
این رسمِ عاشقیست... همین گونه است دل

حاجت به باده های پیاپی نبوده است
با یک دو جرعه از تو شد این گونه مست دل

پایانِ شاهنامه ی این روزگار را
انگار داده است خداوند دستِ دل

با این که هر چه می کشم از دستِ عشقِ توست
از هر چه غیرِ عشقِ تو باید گسست دل

محمّد عابدینی
1393.6.27


ناخوش احوالی و من خوب تو را می فهمم
مثل یک شهرِ پر آشوب تو را می فهمم

شعله ای سرکشی و در مهِ بعد از باران
مثل یک هیزم مرطوب تو را می فهمم

عرقِ شرم و حیا می چکد از شعرت و من
مثل یک دختر محجوب تو را می فهمم

بین بحبوحه ی یک جنگ و شکستی سنگین
مثل یک لشگر مغلوب تو را می فهمم

زیر سنگینی آوار شکستن هایم
مثل یک خانه ی مخروب تو را می فهمم

دل سنگ تو نفهمید مرا اما من
مثل یک شیشه ی مرغوب تو را می فهمم

محمد عابدینی
1393.6.18


من را که یادت هست؟... آری! من همانم
هر چند قدری پیر و قدری قد کمانم

فرقی ندارد حال من امروز و دیروز
شاید کمی دلبسته تر... اما همانم

از بس که مضمون تو را نوشیده طبعم
دارد غزل می ریزد از کنج دهانم

عمریست دنبال تو ام... عمریست از پا
افتاده ام... اما خودم را می کشانم

زخمی که تنها یادگارت بوده و هست
مانند داغت بر دل خود می نشانم

من عهد بستم پای تو می مانم ای عشق
بگذار پای عهد و پیمانم بمانم

محمد عابدینی
1393.6.12


آنقدَر دوری تو داده دلم را آزار
که شده ورد زبانم غزل مسئله دار

یادم آفتاد شبی لحظه ی عاشق شدنم
کوهی از خاطره ها روی سرم شد آوار

رنج بسیار کشیدم.. عرقم جاری شد
پیچ قلب تو ولی سفت نشد با آچار

ریزگرد دل من محو هوای غم توست
چند وقتی است که هستم به هوای تو دچار

بخورد بر کمرت بیل که یک مرتبه هم
یادی از من ننمودی به پیامی ای یار

پیچ گیسوی تو ماشین دلم را چپ کرد
مشکلات من و تو چاره ندارد انگار

من که آسان به تو دلبسته شدم... دل دادم
این تو بودی که به من سخت گرفتی هر بار

محمد عابدینی
1393.6.3


تردید دارد خنجرت... انگار کُند است
حتما... وگرنه آدرس بسیار رُند است

خنجر بکِش... اما حواست جمع باشد
در امتداد حنجرم یک پیچِ تند است

عاشق کشی رسوا شدن دارد همیشه
فردا همین اقدام تو تیترِ لوموند است

دستت به جیبت می رسد با این تورم؟
می دانی اصلا پولِ خونم چند پوند است؟

ایکاش خود تردید می کردی نه خنجر
تردید دارد خنجرت... انگار کُند است

محمد عابدینی
1393.5.31


من عاشقم... باور نداری حالِ من را؟
حافظ بیاور تا ببینی فالِ من را

حرفِ مرا باور نداری؟... مشکلی نیست
از چشم های خود بپرس احوالِ من را

یک عمر در خود ریختم... یکباره امشب
عشقت به حرف آورده طبعِ لالِ من را

تو آسمان بودی و با سحرِ نسیمت
لبریز از پرواز کردی بالِ من را

مالِ خودت کردی تمام عمرِ من را
هر روزِ من... هر ماهِ من... هر سالِ من را

دستانِ تو باید مرا یک روز می چید
حتّی همین تک بیت های کالِ من را

محمّد عابدینی
1393.5.29