سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سیب خیال

من مرده ام انگار... هستم سرد و بی جان
از بس که خون کردی دلم را نامسلمان

از چشم های تیره ات هم تار تر بود
شب های بی باران و بی مهتابِ تهران

عمریست من را در پیِ خود می دوانی
با این دو پای خسته... با این کامِ عطشان

گاهی به گوشم می رسد آواز سهراب
از دشت های بی کرانِ سمتِ کاشان

تو زیرِ باران بی امان می رقصی آیا؟
یا یا پشتِ اشکم می شود تصویر لرزان؟

وقتی لبم اسرار خود را با لبت گفت
لب های من را مُهر کردی... مِهرِ کتمان

باید تو را پیدا کنم هر جا که باشی
ساری... خراسان... انزلی... تبریز... کرمان

گرگان و یزد و سیستان... گیلان و قزوین
در جستجویت می دوم استان به استان

دریا فقط حرفِ مرا می فهمد و بس
ای موج من را سمتِ ساحل برنگردان

دنبالِ سربازِ دلم می گردم ای عشق
در لشگرِ گیسوی تو گردان به گردان

با هر بهانه باز می گردی به ذهنم
با سردیِ آبِ خنک... با گرمیِ نان

با سحرِ چشمانت معمّا های من را
حل می کنی جدول به جدول سخت و آسان

گاهی نیازی نیست تا چیزی بگوییم
باید قدم زد با تو در طولِ خیابان

با گوشه ی چشمِ تو بی پروا نهادم
گوی دلم را در دلِ میدانِ چوگان

وقتی جدایی سرنوشتِ تلخ ما هست
برخیز... بسم الله... ای چاقوی زنجان

محمّد عابدینی
1393.8.27


ایرانی ام... فرزندِ ابر و باد و باران
انگشتِ دنیا از شکوهِ من به دندان

بر باد داده نقشه ی مستکبرین را
طوفانِ جمهوریِ اسلامیِ ایران

نمرود ها آتش به پا کردند صد بار
امّا خدا می کرد ایران را گلستان

دستِ خدا را بار ها دیدیم در جنگ
در فتحِ خرّمشهر... آزادیِ بُستان

یادش نرفته آسمانِ پیرِ بغداد
پروازِ استثناییِ عبّاسِ دوران

امروز هل من ناصرِ خشمِ "نِمِر"ها
زانوی فرعونِ عرب را کرده است لرزان

می آید از بیروت بوی نصر امروز
جایی فرا تر از بلندی های جولان

سجّیل های سنگ در دستانِ غزه
در مشت هاشان خشم و غیرت هر دو پنهان

روزی نمازِ جمعه می خوانیم با هم
در مسجد الاقصی به یادِ حاج رضوان

یک روز خواهد گشت اسرائیل نابود
با همّتِ مردانِ حزب اللهِ لبنان

این جا ولی در سایه ی تدبیر و امّید
گم می شود در شهرمان عطرِ شهیدان

چشمی به مسئولینِ راه آهن ندارم
باید فداکاری کند هر بار دهقان

دنیای موهومِ سرانِ فتنه گر را
یک روز خواهد کرد حزب الله ویران

دارد صدای اربعین می آید انگار
دریاب بوی سیب را از مرزِ مهران

محمّد عابدینی
1393.8.28


نه مثل عاشق بودنِ سرمایه داران
می خواهمت... ارزان و ساده... زیرِ باران

من مرغِ عشقت بوده ام... من را نمودی
با شعله های عشق خود چون مرغِ بریان

در کوه هایی چون لیانشامپو هنوزم
دارد به عشقت می زند شمشیر لینچان

یک عمر بازی داده ای من را به نرمی
ای قهرمانِ حُقّه... ای استادِ چاخان

کاری که تو با قلبِ مجنونم نمودی
با انقلاب ما همان را کرد ریگان

با وعده های پوچِ خود پیچم نمودی
این بود رسمِ معرفت؟... این بود احسان؟

باور نکن حرف رقیبان را... حسودند
من عاشقت هستم به جانِ تو... به قرآن

محمّد عابدینی
1393.8.27


لبخند زد، کج کرد قدری گردنش را
این گونه ثابت کرد حرف مُتقَنش را

عاشق شدم -در کمتر از یک لحظه شاید-
جادوی سحرآمیزِ صحبت کردنش را

مجنون برای این که با لیلا بماند
در هر نفس حل می کند عطرِ تنش را

شاید دلش پُر باشد از سوزِ زمستان
کوهی که پنهان کرده بغضِ بهمنش را

یعقوب وا کن چشم هایت را که یوسف
دارد خودش می آورَد پیراهنش را

میخواهمت تا پای جانِ خویش، چونان
سربازِ سرسختی که خاکِ میهنش را

وقتی تو هستی مبتدای جمله هایم
از آخرش باید بیاندازم "منَ"ش را

شأنِ نزولِ عشق گرمای لبِ توست
بگذار تابستان بکوبد خرمنش را

محمّد عابدینی
1393.8.20


وقتی قرار نیست تو باشی قرار نیست
از دستِ خاطراتِ تو راهِ فرار نیست

خواب از سرم پریده... دلم در هوای توست
در وسعِ من تحمّلِ این انتظار نیست

لبریز از غروری و از بس که سرکشی
بر اسبِ قصّه های تو مردی سوار نیست

تقویمِ زخم های منی... زخم پشتِ زخم
در بینِ فصل های تو دیگر بهار نیست

آورد بر سرِ دلِ من هر چه داشت را
چیزی میان چنته ی این روزگار نیست

این بار هم شکست دلم زیرِ پای تو
بشکن... ولی شکستنِ دل افتخار نیست

گفتم قرار بود تو باشی قرارِ من
گفتی قرار بوده و حالا قرار نیست

محمّد عابدینی
1393.8.11