سیب خیال

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
گوئی از زهر دل غمزده اش سوخته بود 

رسم مظلومیت و شیوه ی احسان و کرم
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود 

آبرو را سپر دین خدا می دانست
آتش صلح بدین کار برافروخته بود 

از تب سوختنش کرب و بلا ساخته شد
از پدر ساختن و سوختن آموخته بود

چشم در چشم کسی داشت که با بی رحمی
یوسفش را به زر ناسره بفروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی در غربت
به لب آورد شبی آن چه که اندوخته بود

محمد عابدینی
1392.10.8






برچسب ها : شعر  , غزل  , حضرت حسن  ,