سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سیب خیال

خوشنوشت

خداست آن‌که خودش هست سرپناهِ کسی
خدای باخبر از قصّه‌ی گناهِ کسی

فدای چشمِ خطاپوش و مهربانِ خدا
که مانده خیره به پرونده‌ی سیاهِ کسی

همان دقایقِ اوّل... همان شروعِ دعا
گذشت مثل همیشه از اشتباهِ کسی

بلند می‌شود امّا صدای خشمِ خدا
بلند می‌شود از دل همین‌که آهِ کسی

دلش همیشه سیاهست هر که خوش‌حالست
در آسمانِ دلش از خسوفِ ماهِ کسی

دلم خوش است خدا هست و خوب می‌بیند
اگر چه رفت به تاراج مال و جاهِ کسی

خدا پیام فرستاد: عاشقانه بخند
و حالِ خوبِ خودت را نکن تباهِ کسی

محمّد عابدینی
1398.4.19


نیسان سواران کوی دوست!

اردوی جهادی

سال 1392

خراسان شمالی

شهرستان فاروج

پروژه‌ی آب‌رسانی به یکی از روستاهای محروم

این اردو یه تجربه بسیار شیرین توی زندگیم بود و همراهی با بچه‌های مخلص و باصفای گروه این شیرینی رو مضاعف کرده بود. طوری که هنوزم هر وقت خاطراتش یادم میاد یا با بچه‌ها برخورد می‌کنم طعم خوبش توی ذائقه‌ی ذهنم تکرار می‌شه.

توی مدل‌های مختلف تبلیغی این دو رو خیلی دوست دارم: تبلیغ گروه جهادی و تبلیغ راهیان نور

و به دلایلی مدت‌هاست از هر دو محرومم

خدا رو چه دیدید؟ شاید به بهونه‌ی همین پست فرجی حاصل شد و دوباره لیاقتشو از خدا هدیه گرفتم‌

 اللهم ارزقنا


اسپیلبرگ نامه

اخیراً وقتی را اختصاص دادم و فیلمِ لینکلن (2012) اثرِ دیگری از آقای استیون اسپیلبرگ را تماشا کردم. کارگردانی اسپیلبرگ وقتی با بازی درخشانِ دنیل دی لوییس در هم آمیخته بشود نتیجه قطعاً تسخیرِ چشم و ذهنِ هر بیننده‌ای خواهد بود. البته نه بیننده‌های آگاهی که حواسشان کاملا جمع است تا در گرماگرمِ این شعبده‌های سحرآمیزِ سینمایی گنجشکِ رنگ‌شده‌ای جای قناری قالبشان نشود!

محوریّت در قصّه‌ی این فیلم تلاش آبراهام لینکلن شانزدهمین رئیس جمهور آمریکا برای پایان دادن به جنگِ داخلی آمریکا و تلاش برای تصویبِ سیزدهمین اصلاحیّه‌ی قانون اساسی در جهتِ لغوِ قانونِ برده‌داری پیش از پایانِ این جنگ است.

دو تجربه‌ی شاخصِ سینمایی با این موضوع پیش از این فیلم عبارتند از فیلمِ آبراهام لینکلن اثر دی دبلیو گریفیت با بازی والتر هاستون و فلیم آقای لینکلن جوان اثر جان فورد با بازی هنری فوندا با سبک سینمای کلاسیک آمریکا که البته میتوان ساخته‌ی اسپیلبرگ را بسیار درخشان‌تر از آن دو اثر دانست.

فیلم‌برداری چشم‌گیرِ این فیلم کارِ جانوس کامینسکی است و نویسندگی آن را تونی کاشنر بر اساسِ دو فصل از کتابِ پرفروشِ "تیمِ رقیبان، نبوغِ سیاسی آبراهام لینکلن" نوشته‌ی دوریس کرنز گودوین برعهده داشته است. کاشنر نویسنده‌ای باهوش و دقیق است که خوب بلد است پیچیدگی‌ها و گره‌های موردِ نظر خود را در بدنه‌ی داستان کار بگذارد. مثلاً حتماً برایتان جالب است که در این فیلم از جان ولیکس بوث که در آوریلِ 1865 لینکلن را ترور کرد حتّی نامی به گوش نمی‌خورد!

البته این تنها حقیقتی نیست که در این فیلم پنهان می‌شود. در کل می‌توان گفت lincoln هم مثل the post که دو ماه پیش در موردش پستی منتشر کردم تلاشی است برای بزکِ چهره‌ی نادموکراتیکِ آمریکا.

شاید از صراحت و تیزی لحنم خوشتان نیاید و آن را زیاده‌روی بدانید. امّا اگر قسمت‌های پایانی فیلم را تماشا کنید نظرتان عوض خواهد شد. این فیلم با رسالتِ قهرمان‌سازی در پلانِ آخر با مرگ و البته به تعبیرِ رئیس‌ جمهور اسبق و نیویورک‌پرستمان سید محمّد خاتمی با شهادت لینکلن به پایان می‌رسد. لینکلن درست پیش از این پایان قهرمانانه در گفتگو با همسرش بزرگ‌ترین آرزوی خود را سفر به اورشلیم عنوان می‌کند!

البته به نظر می‌رسد نامزدی کسب 12 اسکار جایزه‌ی مناسبی برای این خوش‌خدمتی حرفه‌ای به سیاست‌های حیله‌گرانه‌ی کشور متبوعش به حساب می‌آید.

محمّد عابدینی
1398.4.18


پدر درخترانه

تقدیم به دختر عزیزم طوبا

نوبتِ عشق می‌رسد کم‌کم، می‌رود دستِ شعر سمتِ قلم
می‌نویسم برای جانِ پدر، می‌نویسم برای دخترکم

با خودم حرف می‌زنم گاهی، مثلاً این سوالِ ساده و سخت:
چقدر دوست دارمت طوبا؟ پاسخش هست در دلم مبهم

قلبِ من ملکِ توست سرتاسر، عشق یعنی همین و بس... هر چند
سهمِ بابایت از محبّتِ تو، هست گاهی زیاد... گاهی کم

فکر و ذکر تو ثانیه‌ای، پدرت را رها نخواهد کرد:
نکند طعم غصّه را بچشد، در دل دخترم نباشد غم

پدرت حاضرست صدها بار، جانِ خود را فدا کند که دمی
ننِشیند خدای ناکرده، روی گلبرگِ چشمِ تو شبنم

تو که لبخند می‌زنی پدرت، زیر و رو می‌شود تمام دلش
آه... تکلیفِ دل مشخّص نیست، اشک و لبخند همزمان با هم

آسمان سنگ هم ببارد باز، پدرت سرپناهِ محکمِ توست
پس به قانونِ دخترانه بگیر، دستِ بابای خویش را محکم

محمّد عابدینی
1398.4.13


پرایدیانه

یکی از هیجان‌انگیزترین لحظات پارادوکسیکالی که فقط یه #آریایی_اصیل می‌تونه اون را تجربه کنه شنیدن خبر اسقاط #پهباد فوق پیشرفته RQ-4A آمریکایی توسط سامانه‌ی پدافند موشکی #سپاه از رادیوی ضبط #پراید سایپانشانِ دولتیه که البته ضبط جز آپشن‌هاش بوده و بعدا خریداری و نصب شده!


شیخ ابراهیم زکزاکی

خبرِ ارتحالِ امام
باید همان روز تکذیب می‌شد
همان روز که فقیهان ردایش را
بر دوش خامنه ای گذاشتند
خمینی سی سال است هنوز دارد نفس می‌کشد
سی سال است دارد با سرانگشتان ولایتش
دنیا را برای ظهور چراغان می‌کند
حسینیه همان است و صندلی همان
از جماران هم که راهی نیست تا کشوردوست
نه!
یک بار کافی نیست
خبر ارتحال امام
باید بارها تکذیب شود
یک‌بار وقتی سید حسن نصرالله
با تکیه بر وعده های نصرت الهی
گنبد آهنین امّا زنگ‌زده‌ی اورشلیم را
روی سر اسرائیل آوار می‌کرد
یک بار وقتی شیخ نمر
با قطره‌های پرحرارتِ خونش
زمستانِ ریاض را به آتش می‌کشید
یک‌بار وقتی شیخ عیسی قاسم
مرداب قحطی‌زده‌ی بحرین را
مانند بحری به مهمانی طوفانِ انقلاب می‌برد
یک‌بار وقتی سید الحوثی
زمین خواب‌رفته‌ی یمن را
روی خطّ گسل‌های ظلم و استبداد
به زلزالِ بیداری اسلامی می‌کشاند
یک‌بار وقتی جبروتِ ملکوتی سیستانی بزرگ
آسمان و زمین و دریای عراق را
قبرستانِ دواعش غربی و عربی می‌کرد
خبرِ ارتحالِ امام باید هر روز تکذیب شود
در سوریه
در مصر
در لیبی
در افغانستان
در پاکستان
خمینی هر روز دارد زنده‌تر می‌شود
صدایش هر روز دارد رساتر می‌شود
خوب گوش کن
لابلای زاری اهالی زاریا
از گوشه‌ی زندان های نیجریه
و از حلقومِ زخمی شیخ ابراهیم زکزاکی
صدای رسای خمینی را خواهی شنید!

محمّد عابدینی
1398.4.12


دیشب مهمان یه نمایش طنز خوب بودم در قزوین بودم. نمایش گردان قاطرچی ها یه تاتر کمدی مفرّح و جذّابه که توسّط بچُه‌های بااستعداد و باصفای قزوینی اجرا می‌شه.

این‌جا فرصت نوشتاری کافی برای تشکر از تک‌تک عوامل نیست ولی از آقایان محمودرضا حقیقت ، صادق محمدی و مهدی غلامی به نمایندگی از جمع بابت محبّت‌های دیشب و همچنین ایجاد یه تفریح سودمند، لذّتبخش و سالم خانوادگی برای مردم قزوین تشکّر می‌کنم.

متاسّفانه در بحران مدیریتی کشور، فرهنگ و هنر و رسانه و بطور مشخص سینما و تاتر روزهای خوبی رو سپری نمی‌کنن. این وسط تاتر از چند جهت در معرض آسیبه. هم بی‌توجهی و سیاست رهاسازی فرهنگی از طرف متولّیان این امر. هم عدم استقبال مناسب از طرف عموم مردم.

وقتی این تاتر مثل همین نمایش گردان قاطرچی ها یه نمایش کمدی در حوزه #فاع مقدس باشه ضلع سوّمی هم اضافه می‌شه و این مثلث بیمهری رو تکمیل می‌کنه و اون هم کم‌لطفی و بی‌مهری نهاد‌های ارزشی مرتبط با این مقوله‌ی مهم هست. باید اعتراف کنیم در آغاز دهه پنجم انقلاب گاهی درک هنری و رسانه‌ای در مواردی انگار هنوز به بلوغ ابتدایی خودش هم نرسیده و هنوز با ضدّارزش دونستن طنز و نمایش و امثال اون شرایط رو به سمت دیوارکشی‌های نامبارک و موهوم بین انقلاب و هنر سوق می‌ده.

البته قطعا این کار خالی از اشکال نیست و خود عوامل هم متواضعانه به این مسئله اقرار داشتن. ولی خب پیشنهاد بنده حمایت عملی و دلگرمی دادن در کنار نقد دلسوزانه است. بهر حال به همه دوستان خوبم پیشنهاد می‌کنم این تاتر خوب رو ببینن و نظراتشون رو در صفحه رسمی این گروه در اینستاگرام به آیدی comedikhanevadegiqazvin منعکس کنن.

محمد عابدینی
1398.4.10

تاتر کمدی گردان قاطرچی ها

تاتر کمدی گردان قاطرچی ها

تاتر کمدی گردان قاطرچی ها

تاتر کمدی گردان قاطرچی ها


محمد مرسی

محمّد مرسی قهرمان انقلاب مردمی مصر پس از شش سال حبس در قفس زندان پس از 5 دقیقه دفاع از خود درگذشت. عبدالفتّاح السّیسی وزیر دفاع منصوب خود مرسی وی را سرنگون کرد. رهبر مخالفان دولت مرسی محمّد البرادعی بود که هواداران او با ایجاد آشوب های خیابانی زمینه را برای دخالت و در انتها کودتای ارتش فراهم کردند. این در حالی بود که مرسی بصورت مستقیم دست به دامان امداد آمریکا بود و از جانب واشنگتن خیالش راحت بود که هیچ گزندی از ارتش به دولتش نخواهد رسید! تماس تلفنی با اوباما، گماردن مشاور ارشد خود نزد آن پترسون سفیر وقت آمریکا در قاهره، ارتباط مستقیم و دائمی با پنتاگون و شخص چاگ هیگل ویز وقت دفاع آمریکا نمونه هایی از این توسّلات شوم بود. او حتی از اسرائیل هم چشم پوشی نکرد و از یک طرف در نامه نگاری هایش دست دوستی به سمت شیمون پرز دراز کرد و با اعلام پایبندی کامل به کمپ دیوید خیال او را آسوده کرد و از طرفی دیگر با فشار بر حماس و تمدید محاصره و تخریب تونل های ارتباطی غزه و پشت کردن به محور مقاومت جبهه ضدّ صهیونیستی را در منطقه تضعیف کرد. ارتباطش با محور ارتجاع و دریافت کمک پنج میلیارد دلاری از قطر هم که به جای خودش. در یک کلام مرسی هر چه داشت برای محور شرارت غربی عبری عربی در طبق اخلاص گذاشت و مزد خود را هم تمام و کمال دریافت کرد!

امّا آنچه یک سیاستمدار را به اوج عزت یا حضیض ذلّت می برد درایت و ذکاوت اوست که از آن به بصیرت تعبیر می شود. کاش مصر هم رهبر بصیر و حکیمی داشت تا به مرسی تعلیم دهد این ملّت می تواند به همه آرزوی های بزرگ خود برسد به شرط آن که از بیماری مهلک وابستگی آن هم به آمریکای جنایتکار نجات پیدا کند. مرسی فکر کرد مشکل مصر مبارک است. امّا مشکل مصر آمریکا بود. مشکل مصر استعمار اقتصادی صندوق جهانی پول بود و مبارک فقط کارپردازی بود برای اجرای سیاست های آن. کاری که مرسی تلاش کرد خودش به جای مبارک ادامه دهد! ولی فراموش کرد قهرمان یک انقلاب اگر به سیره ی ضدّقهرمان آن عمل کند با اون مساوی و برابر نخواهد شد، بلکه قطعا نسبت به او یک هیچ عقب و بازنده خواهد بود. نکته ای که خود قهرمان پندار های انقلاب ما نیز معمولا نتوانسته اند درک کنند و خیال کرده اند با نادیده گرفتن آرمان انقلاب می توانند راهی جدید و غرب پسند پیش پای خود باز کنند و یادشان می رود دارند در زمین انقلاب و مردم بازی می کنند و در مقابل دیدگان بیدار ولایت فقیه! سیسی ها و مرسی ها که همیشه هستند. می آیند و می روند. یکی روی خشم و خفقان مردم لانه می کند و یکی روی موج امید و شور مردم سوار می شود. در قاهره جای یک نفر خالی است که نگاهش به خدا باشد و دستش روی سر انقلاب و مردم. همان یک نفر که چهل سال است نگذاشته مرسی ها و سیسی ها آرزوی های انقلاب این مردم را بدزدند و آن یک نفر ولی فقیه است. تا وقتی یوسفی به نام ولی فقیه عزیز مصر نباشد سرنوشت آرزوهای این مصر و هر مصر دیگری همین است.

محمّد عابدینی
29 خرداد 1398

 


بستند خلایق به تماشای رُخت صف
چشمانِ تو را هر که ببنید، بکند کف

محتاجِ مسکّن نشود در تب و سردرد
وقتی که کسی می‌کند از عشقِ تو مصرف

گفتم به دلم هست تمنّای تو ای دوست
گفتی نه... برو ای پسرِ جلفِ مُزلّف

بیخود شدم از خویش و زدم دل به خیابان
یک دست به گیتار و به دستِ دگرم دف

گفتند حرام است... حرام... این دف و گیتار
گفتم که خودم از برَم ای حضرتِ اشرف!

مجنونم و شرعاً حرجی نیست به مجنون
امثالِ مرا فقه ندانسته مکلّف

...

دل کندم از این زندگی مسخره... خود را
انداختم از پنجره‌ی واحدِ همکف!

محمّد عابدینی
1398/2/21