سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
منوی اصلی
لینک دوستان
ویرایش

پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :85
  • بازدید دیروز :169
  • کل بازدید :419860
  • تعداد کل یاد داشت ها : 234
  • آخرین بازدید : 96/11/1    ساعت : 5:53 ع
درباره
محمد عابدینی[5122]

من یک طلبه هستم ... این جا ایستاده ام ... در ابتدای یک راه طولانی و پر فراز و نشیب ... با کوله باری از ایمان و توکل و عشق بر دوش ... با قدم هایی استوار ... و چشم هایی گره خورده در افق
ویرایش

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
تدبر در قرآن
آیه قرآن
کاربردی
ابر برچسب ها

دیشب قصد کردم یه غزل بنویسم
خواب آلودگی و خستگی رخصت نداد
این شد که یه یه دوبیتی بسنده کردم:

سیب خیال

من خسته و بی حوصله ام، لج نکن امشب
کوتاه بیا، خُلق مرا کج نکن امشب

از خیر غزل بگذر و بگذار بخوابم
این عمره ی بی حاشیه را حج نکن امشب


محمد عابدینی
1392.9.17






برچسب ها : شعر  , دوبیتی  , طنز  ,


      

سیب خیال 

"تا کی به تمنّای وصال تو یگانه"
با خاطره هایت بروم شانه به شانه؟

حالا که قرار است در این بغض گلوگیر
شعری بسرایم پر از آواز و ترانه،

باید بنشینم و به شکل غزلی ناب
حرف دل خود را بنویسم پسرانه

تا سبز شود بر اثر معجزه ی عشق
بر شاخه ی خشک غزلم باز جوانه

مصراع به مصراع، غزل هیزم عشق است
تا طاق فلک می کشد این شعر زبانه

سهم من از این عشق ولی حسرت و آه است
بر وفق مراد دل من نیست زمانه

 روزی دل این بغض چنان می شکند که
"اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه"

محمد عابدینی
1392.9.15





برچسب ها : شعر  , غزل  , عاشقانه  ,


      

سیب خیال

دارد چکار می کند این عشق با دلم؟
با قطعه های بی سر و سامانِ پازلم

در گردبادِ زلف تو با لطفِ موج ها
چون قایقی شکسته، زمینگیرِ ساحلم

بیت الحرامِ چشمِ تو بارانی است و من
همپای حاجیانِ تو در دورِ باطلم

در کوچه های قافیه، در قابِ بیت ها
مثلِ همیشه باز تو هستی مقابلم

لبخند می زنی و نفس می کشی و بعد
حل می شود دوباره تمامِ مسائلم!

محمّد عابدینی
1392.9.11






برچسب ها : شعر  , غزل  , عاشقانه  ,


      

محمد عابدینی

هر دعای فرج

یک دعوتنامه است

برای حسین آخرالزمان

حواست باشد

در کارزار نینوا

آنها که از کوفه آمده بودند

یک ننگ خیانت

بیشتر از بقیه داشتند!






برچسب ها : ریزنوشت  , حضرت حسین  ,


      

محمد عابدینی

تو داشتی می آمدی با سینی چای و نبات
در عالم رویا و خواب از لابلای خاطرات

من ماجرای عشق را در گوش تو خواندم ولی
پرسیدی از من ناگهان با لهجه ی بیگانه: وات؟!

تو کارگردان بودی و من آخرین برداشت را
تا آمدم بازی کنم گفتی صریح و ساده: کات!

پرسیدم از خود که تو را با خود به فردا می برد
آخر کدامین مرد با این خلقیات و روحیات؟!


سرباز چشمت ناگهان یک پلک آمد سمت من
آن گاه مکثی کردی و آهسته گفتی کیش و مات!

محمد عابدینی
1392.7.30






برچسب ها : شعر  , غزل  , طنز  ,


      

محمد عابدینی

شاید برای تو هم پیش آمده باشد. در این روزگار هزار رنگ برای تو اتفاق هایی می افتد که آن ها را برای خودت نمی پسندی و روی آن ها نام شر می گزاری. اتفاق هایی هم می افتد که اتفاقا به دلت می نشینند و آن ها را برای خودت خیر می دانی. یا در نقطه ی مقابل اتفاق هایی هستند که در نظر تو خیر هستند و رخ دادنشان را خوب می دانی ولی رخ نمی دهند همین طور رخداد هایی هستند که اتفاق نمی افتند و تو وقتی متوجه می شوی خوشحال هم می شوی و آن ها را شری می دانی که از سرت رفع شده اند. خیلی آدم ها هم مثل تو هستند و همین طور فکر می کنند.

این طور که فکر کنی این دنیا در نظرت یک وقت هایی منظم و معقول جلوه می کند و البته خیلی وقت ها هم پریشان و بی نظم و نامعقول. گاهی همه چیز بر وفق مرادت هست و گاهی نیز همه چیز بر خلاف میل و مصلحت تو. آن وقت است که متوجه می شوی روی دیواره های سفال ایمان و اعتقادت ترکی پیدا شده به وسعت تردید هایت و آهسته آهسته رباور هایت دارد از آن نشت می کند.

وقتی می بینی در موقعیت نا خوش آیندی قرار گرفته ای و لابد خداوند هم دارد بی تفاوت نگاه می کند و تو را از آن شرایط تلخ نجات نمی دهد آرام آرام در دلت نسبت به وجود داشتن او تردید می کنی و با خودت می گویی اگر آن بالا بالا ها خدایی بود باید این شرایط را تغییر می داد و مشکلات و سختی ها را با یک اشاره بر طرف می کرد. یا آن وقت ها که دعا می کنی و می بینی که آن چه می خواستی را هنوز به دست نیاورده ای پیش خودت فکر می کنی لابد آن طرف خط ها کسی نیست و یا اگر هم هست بین این همه مخلوقات رنگ و وارنگ و ریز و درشت حواسیش به من نیست. من که در محاصره ی مشکلات یک گوشه نشسته ام و چشم امیدم به اوست.

اما من فکر می کنم تو دو چیز را نمی دانی و یا می دانی و فراموش کرده ای. اول این که تو خدایی داری که بر هر کاری تواناست و این خدای توانا از هر کسی حتی خودت به خودت مهربان تر و دلسوز تر است و همین خدای توانا و مهربان خودش خیر مطلق و سرچشمه ی همه ی خوبی هاست. ساده ترش می شود این که خداوند فقط خوبی است و هیچ بدی و زشتی ای به حریم پاک او راه ندارد.

پس هر زشتی و بدی ای هم که در دنیا دیده می شود از ناحیه ی خود ما انسان ها هست نه او که دریایی خیر و خوبی است. دوم این که همین خدای خوب و توانا و مهربان در کتاب آسمانی خودش فرموده چه بسا پیش بیاید که انسان های ظاهر بین از یک چیزی خوششان بیاید در حالی که آن چیز در حقیقت برای آن ها شر است و همچنین چه بسا که همان انسان ها از چیزی بدشان بیاید حال آن که آن چیز خیر آ« هاست و در واقع به نفعشان است.

درست مثل کودکی که به خاطر نا آگاهی اش گاهی به چیز هایی دل می بندد و از پدر و مادرش طلب می کند که به هیچ عنوانی برای او مفید نیست و بلکه به زیان او هم هست و لابد چقدر هم از والدینش دلخور می شود و به مهربانی آن ها شک می کند وقتی می بیند خواسته اش را اجابت نکرده اند. و همین طور وقتی که از چیزی که به نفع اوست بیزار است و والدینش به او اجبار می کنند. حال و روز ما انسان هایی که دانش های محدودی داریم هم شبیه احوال همین کودک است. پس هر چیزی که تو برای خودت خوب می دانی و خیر خود را در آن می بینی ضرورتا خیر تو نیست و همین طور هر چیزی که تو برای خودت نمی پسندی و برای خود شر می دانی الزاما به زیان تو نیبست.

به خدای مهربان و توانا و خوب خود که از احوال تو و از خواسته های دل تو و از مصلحت ها و مفسده های پیرامون زندگی تو بهتر از هر کسی حتی خودت اطلاع دارد اعتماد کن و او را باور داشته باش و دل به رضایت او ببند. ایمان خودت را تقویت کن و سعی کن مسیر زندگی ات را در مجرای رضایت او قرار بدهی و طبق رهنمود های او و فرستاده های او قدم برداری. اگر این گونه بودی دیگر نباید تردیدی به دل خودت راه بدهی و خیالت راحت راحت باشد که الخیر فی ما وقع:

... هر چه پیش آید خوش آید ما که خندان می رویم!

محمد عابدینی
1392.27






برچسب ها : نوشتار  , مذهبی  ,


      

محمد عابدینی

یـادتـ بـاشـد...

وقـتـی وقـتـشـ بـرسـد...

چـشـمـ در چـشـمـِ مـوعـود...

فـقـط آنـهـایـی سـربـلـنـدنـد...

کـه در کـوفـه ـی انـتـظـار...

مـسـلـم ابـن عـقـیـل را...

فـهـمـیـده بـاشـنـد

محمدعابدینی
1392.7.23






برچسب ها : ریزنوشت  , امام خامنه ای  ,


      

محمد عابدینی

دختر آسمانی سرزمین من!

با تو هستم

تو که قرار است به لطف مهربانی های خداوند

دل به راه سبز زندگی مشترک بسپاری
. . .

دلت خوش باشد به خدایی که سایه ی نرم خویش را

بر فراز زندگی تو خواهد گسترند

و با وعده های راستین و شیرینِ رحمت و مودّت

کامِ رویا های همیشگی تو را

مهمان طعم های دلپذیر بهشتی خواهد کرد
. . .
خوب یادت باشد

و خوب مراقب باش

پسری که سایه مردانه اش بر سر تو خواهد افتاد

پیش از آن که همراه زندگی ات شود

بندگی خویش را در برابر خدای مهربان به اثبات رسانده باشد

باور داشته باش

کسی که قدردان نعمت های بی اندازه ی الهی نباشد

بی تردید قدر خوبی های تو را نیز نخواهد دانست

کسی که عشق عمیق بین خدا و بنده اش را نچشیده باشد

و در پیشگاه نماز و عبادت

سر بر سجده ی محبت ایزدی نساییده باشد

بویی از عاشقی نبرده است

و تو نیز بهره ای از عاشقانه های دروغین او نخواهی برد

کسی که نفس سرکش و غرور پوشالی خویش را

به قربان گاه محراب و مسجد نبرده باشد

تکبر و خشم و نامهربانی های او

میهمان های ناخوانده ی هر روزِ زندگی تو خواهد بود

کسی که با ایمان و عمل صالح

وفای خویش را به معبود خویش ثابت نکرده باشد

مانعی در مسیر خیانت و بدعهدی به تو

پیش پای خویش نخواهد دید

اگر برای جاده های فردای زندگی

دنبال همسفر خوب می گردی

بین خواستگار های آمده و نیامده ی خویش

دنبال پسر مومن بگرد

دنبال پسر صالح بگرد
. . .

اما حواست باشد

خودت با دست های خودت

راه خوشبختی های خودت را سد نکنی

همان خدایی که بر فراز این روزگار

اریکه ی مُلک و محبتش را گسترانده است

در کتاب آسمانی خویش فرموده است:

الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات

یعنی به زبان ساده:

دختر های خوب برای پسر های خوب

و پسر های خوب برای دختر های خوب

باید اول خودت خوب باشی

تا خوب ها روزی ات بشوند

باید خوب بندگی کنی

تا خدا بنده های خوب خوبش را به سراغت بفرستد

و دل های پرمحبتشان را به عشق تو دچار کند
. . .

یادت باشد آن پسر های خوب هم

به دنبال دختر های خوب هستند

دختر هایی که وفا و محبت و خضوع خویش را

پیشتر به محضر قدس ربوبی اثبات کرده باشند
. . .
حالا خودت تصور کن

چه احساسی دارد آن پسر خوب

وقتی گیسوی زیبایی ها تو را

که خداوند برای به بند کشیدن دل آقای آینده ات

نزد تو به امانت گذاشته بود

در برابر نگاه های بی شرمانه ی نامحرمان

روی شانه ی باد های بی حیایی، پریشان

و پیشانی بندگی های تو را با آسمان سجده، بیگانه

و حیای نجیبانه ی تو را در قتلگاه نگاه های آلوده میهمان ببیند

چقدر دلسرد خواهد شد از تو و عشق تو و  وفای تو

وقتی ببیند از همین حالا

زیبایی های رنگارنگ خویش را

با اغیار به اشتراک گذاشته ای

پس این را به خاطرت بسپار

تار گیسوی عفافت را به دست باد های گناه نده

تا فردای روشنی هایت به باد نرود

و من ایمان دارم

همان خدایی که زیبایی صورت را به تو داد

زیبایی سیرت و اندیشه را نیز روزی تو خواهد کرد

تا با باده های شورآفرین بندگی و عفاف

سر سفره ی سپید خوشبختی های خداوندی

میهمان باشی

محمد عابدینی
1392.7.22






برچسب ها : اجتماعی  , نوشتار  , مذهبی  ,


      

محمد عابدینی

نه این که فکر کنی خسته ام، فقط گاهی
به روی بامِ دلم لانه می کند آهی

دوباره روحِ تو را می دمم به پیکرِ شعر
چه واژه های بدیعی، چه شعرِ دلخواهی!

خدا کند بشود بینِ اشک ها پیدا
برای رد شدن از بغض ها گذرگاهی

و من که خسته ام از شعر های بی حاصل
از این بیانیه های شعاری و واهی

نشسته داغِ رسیدن به سینه ی جاده
و هل الیک سبیلٌ؟ نشان بده راهی

اسیر غربتِ تُنگم، خودت که می دانی
نمی رود هوسِ موج از دلِ ماهی

تو را من از تو طلب می کنم، تو می گویی:
همیشه قسمتِ تو نیست آن چه می خواهی!

محمد عابدینی
1392.7.17






برچسب ها : شعر  , غزل  , حضرت مهدی  ,


      

محمد عابدینی

وقتی غزل نوشته که مدهوشمان کند
یعنی قرار نیست فراموشمان کند

ما شعله های سرکش غم بوده ایم و او
بحر طویل گفته که خاموشمان کند

با حرف های مثنوی عارفانه اش
یک قطعه هم سروده که در گوشمان کند

چیزی نمانده است زمستان عشق او
با بیت های برف غزلپوشمان کند

اول قرار بوده که هشیارمان کند
حالا غزل نوشته که مدهوشمان کند

محمد عابدینی
1392.7.9






برچسب ها : شعر  , غزل  , عاشقانه  ,


      
   1   2      >




+ *نگاره های دوردست 1* طراحی با مداد محمد عابدینی 1381



+ گیسوی تو در باد و چه آسان شده بر من با دیدنِ این منظره ها شعر نوشتن محمد عابدینی



+ توی تاکسی که نشستم طبق معمول شروع کردم به رفاقت. آسیدقاسم چهره ی دلنشینی داشت. ته لهجه ی تهرانیش بهونه شد تا با چند تا سوال باب همصحبتی باز شه. برام گفت که بچه ی نارمکِ تهرانه و ... . . . ادامه در لینک



+ ربطش بماند اما این روزها خیلی بیشتر از دیروزها دلم جلیلی میخواهد از آن سعیدهایش



+ حال ایران خوب نیست دلِ کشورم گرفته هنوز جای پلاسکو خوب نشده بود که سانچی عزیزهایمان را برد به مهمانی آب و دود و آتش سی و دو زخمِ بر دل نشسته سی و دو نفسِ بریده اللهم اغفر للمومنین...



+ آیا اجازه میدهی آقا که بنده ای مهمان جمکران تو باشد سه شنبه ای؟ محمد عابدینی



+ در کوچه های خلوت فتنه در ازدحام خدعه و تزویر طرح نبردی نرم می ریزند جنگی بدون نیزه و شمشیر بر طبل های پاره می کوبند این پیرمردان پر از نخوت با طعم تلخ پسته های زرد با ادعای چاره و تدبیر بر اسب های خسته می تازند با نامه های شوم و بی تشخیص با مصلحت های پر از نیرنگ با خواب های کور و بی تعبیر ادامه در نظرات



+ چه میکنی دکتر؟ چرا داری خودت را تبدیل میکنی به یک موزهِ متحرّکِ عبرت؟ نمیخواهی بیدار شوی؟ این چه خواب عمیقی است که نهیب آقا هم بیدارت نکرد؟ به جای تلنگر و بیداری حرف صریح مولایت را تحریف میکنی؟ ما از رای دادن به احمدینژاد پشیمان نیستیم اما ظاهرا تو مدتهاست که از احمدینژاد بودن پشیمان شده ای قیامت در راه است رای هایی قربة الی الله به تو دادیم دست ما را خواهد گرفت و البته یقهِ تو را! بیدار شو دکتر



+ آدم است دیگر. گاهی دلش میسوزد. مخصوصً وقتی میبیند فرهنگ را بازیچه ای در دستانِ بازیگری. در شبکه نشاط و سرگرمی! اسمش را هم میگذاریم کتاب باز و با کتاب بازی میکنیم... {ادامه در لینک}



+ این موج برمیگردد از دریا... تحمّل کن این را نمیفهمد تنِ بیتابِ یک ماهی محمد عابدینی