سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
منوی اصلی
لینک دوستان
ویرایش

پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :87
  • بازدید دیروز :169
  • کل بازدید :419862
  • تعداد کل یاد داشت ها : 234
  • آخرین بازدید : 96/11/1    ساعت : 5:59 ع
درباره
محمد عابدینی[5122]

من یک طلبه هستم ... این جا ایستاده ام ... در ابتدای یک راه طولانی و پر فراز و نشیب ... با کوله باری از ایمان و توکل و عشق بر دوش ... با قدم هایی استوار ... و چشم هایی گره خورده در افق
ویرایش

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
تدبر در قرآن
آیه قرآن
کاربردی
ابر برچسب ها

به بهانه ـی ولادت حضرت بانو

و ماه حاجی رندی ست در طواف حرم
و کـهکـشان که قـدم می زنـد کنار ارم

و مـن کــبـوتـر شــیـدای گــنـبـدت بـانـو
و آسـمان چه حـقیر است زیر بال و پرم

محمد عابدینی

پی نوشت: 

و آب قم که به سر شور عاشقی دارد!
و آفتاب که زل می زند به فـرق سـرم!

محمد عابدینی
1391/6/28






برچسب ها : شعر  , دوبیتی  , حضرت معصومه  ,


      

محمد عابدینی

رخـصـت بـده دمـی بــنـشـیـنـیـم در بـقیـع
پــا هـا فــتــاده از نــفـــس انــگـار در بـقیـع

این کوله بار بغض که بر دوش سینه هاست
ای کاش سـر گـشـوده شـود بر سـر بـقیـع

با چـشم های حـسرتمان روضـه خوانده ایم
در عــرش خــاک هـای ســمــاواتـی بـقیـع

چـیـزی شـبیـه حـال عـلـی در مدینه است
بـی اشــک گـریـه کـردنـمـان در دل بـقیـع

از شـعله های چـشم تو می سوخت کربلا
پــــروا کــــن آفــتــــاب ز بـوسـیـدن بـقیـع


محمد عابدینی
1390/1/30






برچسب ها : شعر  , غزل  , بقیع  ,


      

محمد عابدینی

دارد غزل به عشق تو آغاز می شود
مثل گلی که با نفست باز می شود

می بارد آسمان غزلپوش بیت هام
هر مصرعی مسافر یک راز می شود

اسرار عاشقانه ی رندان روزگار
در صحن چشم های تو ابراز می شود

حاجت به عقل و بینه و احتجاج نیست
در آیه های زلف تو اعجاز می شود

پایان راه آتش سوزان دوزخ است
وقتی که از مسیر تو اعراض می شود

وقتی هوا هوای تو باشد فقط بلی
پاسخ به استخاره ی پرواز می شود

نامت محمد است و در اعماق میم تو
باران و عشق و قافیه آغاز می شود

محمد عابدینی
1391/6/24






برچسب ها : شعر  , غزل  , حضرت پیامبر  ,


      

سیب خیال

سنگین تر از مصیبت تو درد و داغ نیست
وقتـی بـرای قـبـر تـو حـتـی چراغ نیست

مـسـت انـد از سـبـوی کـلامـت زراره ها
سروی به امتداد تو در صـحن باغ نیست

پـر می کشد کبوتر احساس من ... ولی
جـز بـر فــراز گــنـبـد تـو اشـتیاق نیست!

مـثل عـلـی مـسافر این کوچه ها شدی
ایـن مـثـل مرتضی شدنت اتفاق نیست

حـل می شود شـبـانه مـعمای بغض ها
وقتی که ماه روشن تو در محاق نیست


محمد عابدینی 1391/6/22






برچسب ها : شعر  , غزل  , حضرت صادق  ,


      

محمد عابدینی

چقدر مـزّه ـی تـلخِ سکـوت تـکراری ـست
برای من که صدای تو چـای افطاری ـست

مــیـانِ خـــاطـره هایـت نــمـاز مـی خـوانم
کـه بـا شـکـفتنِ یادت بـهار اجباری ـست
!

محمد عابدینی 1389






برچسب ها : شعر  , دوبیتی  , عاشقانه  ,


      

محمد عابدینی

سلامِ قـلبِ مـرا کـی جواب خواهی داد؟
پیامِ تشنه لـبان کـی به آب خواهی داد؟

طـلـوعِ گـمـشده در شـرقِ غـربـتستان را
حواله سوی کدامین سراب خواهی داد؟

محمد عابدینی 1385






برچسب ها : شعر  , دوبیتی  , حضرت مهدی  ,


      

سیب خیال

چـشمت وزید و از مـژه هایت عبـور کرد
تیـغی به کـف گرفت و دلم را مـرور کرد

با هر چـراغِ زخـم که در جانِ من نشاند
غـمخـانه ـی خـرابِ مرا غـرقِ نــور کرد!

محمد عابدینی 1388






برچسب ها : شعر  , دوبیتی  , عاشقانه  ,


      

سیب خیال

راه طــــــولانــی ابـــروی تو طی خواهد شد
شب ظـلمانی گـیسوی تو طی خواهد شد

هـمه ـی مـسـئـلـه ها قـابل حـلّـنـد؛ بـدان!
راه لب های من و روی تو طی خواهد شد!

محمد عابدینی 1385






برچسب ها : شعر  , دوبیتی  , عاشقانه  ,


      

سیب خیال

صـد فـاتـحه را دیـدم و یک حـمد نـدیـدم
صـد مـوعـظه را دیـدم و یک پـند نـدیـدم

این رسمِ جهان بود که در قله‌ی شادی
صـد قـهقـهه را دیـدم و لـبخــند نـدیـدم

محمد عابدینی
1385

 






برچسب ها : شعر  , دوبیتی  , عاشقانه  ,


      

سیب خیال

آقا جان!
بغضی سرد
 آرام از ناودان دلم می چکد
و من پشت پرده ای از اشک
رد پای تو را در برف های غیبت دنبال می کنم
تا کی حیرانی و پریشانی تو
مرا در بیابان های غربت و غم خواهد دواند؟
و دل تو از پشت کدامین ابر
از درماندگی من خواهد گرفت؟

آقا جان!
جمعه تمام روز را برایت گذش
تسروی تمام روز را برایت دست تکان داد
غرور ابری شکست و تمام روز را برایت گریست
اما تو
آرام آرام
در صحن دلم قدم می زدی

آقا جان!
مهمان کن دهر را
به شهادتینی
کنار بستر احتضار ثانیه ها
و من رابه جرعه ای عروج
کنار ابهام سایه ها

آقا جان!
واژه ها بی اعتنا از مقابل ذهنم عبور می کنند
و من با چشمانی پر از اشک
در حاشیه ی خیابان های شعر
مسافر معانی جمکرانی ام 

آقا جان!
آه ها
در ازدحام درد ه
اراه حنجره ها را گم کرده اند
واژه ها
با زنبیل خالی
از بازار ملکوت بازگشته اند
و تمنا ها
بر دامن ظهور چنگ زده اند
آقا جان برگرد!

آقاجان!
بارها
نام‌‌ تو را بر پیشانی‌ بلند آفتاب ‌خوانده‌ایم
بارها
میان‌ چک‌چک ‌قطره‌های ‌باران
صدای ‌طرد دانه‌های ‌تسبیحت ‌را شنیده‌ایم
بارها
تو را میان ‌ستاره‌ها گم ‌کرده‌ایم
و سراغت ‌را از قاصدک‌ها ‌گرفته‌ایم

آقا جان!
من
در خانه ی پدری خویش نیز
نماز باران را شکسته می خوانم
من
مسافر همیشگی کرانه های تو ام

محمد عابدینی






برچسب ها : ریزنوشت  , حضرت مهدی  ,


      
   1   2      >




+ *نگاره های دوردست 1* طراحی با مداد محمد عابدینی 1381



+ گیسوی تو در باد و چه آسان شده بر من با دیدنِ این منظره ها شعر نوشتن محمد عابدینی



+ توی تاکسی که نشستم طبق معمول شروع کردم به رفاقت. آسیدقاسم چهره ی دلنشینی داشت. ته لهجه ی تهرانیش بهونه شد تا با چند تا سوال باب همصحبتی باز شه. برام گفت که بچه ی نارمکِ تهرانه و ... . . . ادامه در لینک



+ ربطش بماند اما این روزها خیلی بیشتر از دیروزها دلم جلیلی میخواهد از آن سعیدهایش



+ حال ایران خوب نیست دلِ کشورم گرفته هنوز جای پلاسکو خوب نشده بود که سانچی عزیزهایمان را برد به مهمانی آب و دود و آتش سی و دو زخمِ بر دل نشسته سی و دو نفسِ بریده اللهم اغفر للمومنین...



+ آیا اجازه میدهی آقا که بنده ای مهمان جمکران تو باشد سه شنبه ای؟ محمد عابدینی



+ در کوچه های خلوت فتنه در ازدحام خدعه و تزویر طرح نبردی نرم می ریزند جنگی بدون نیزه و شمشیر بر طبل های پاره می کوبند این پیرمردان پر از نخوت با طعم تلخ پسته های زرد با ادعای چاره و تدبیر بر اسب های خسته می تازند با نامه های شوم و بی تشخیص با مصلحت های پر از نیرنگ با خواب های کور و بی تعبیر ادامه در نظرات



+ چه میکنی دکتر؟ چرا داری خودت را تبدیل میکنی به یک موزهِ متحرّکِ عبرت؟ نمیخواهی بیدار شوی؟ این چه خواب عمیقی است که نهیب آقا هم بیدارت نکرد؟ به جای تلنگر و بیداری حرف صریح مولایت را تحریف میکنی؟ ما از رای دادن به احمدینژاد پشیمان نیستیم اما ظاهرا تو مدتهاست که از احمدینژاد بودن پشیمان شده ای قیامت در راه است رای هایی قربة الی الله به تو دادیم دست ما را خواهد گرفت و البته یقهِ تو را! بیدار شو دکتر



+ آدم است دیگر. گاهی دلش میسوزد. مخصوصً وقتی میبیند فرهنگ را بازیچه ای در دستانِ بازیگری. در شبکه نشاط و سرگرمی! اسمش را هم میگذاریم کتاب باز و با کتاب بازی میکنیم... {ادامه در لینک}



+ این موج برمیگردد از دریا... تحمّل کن این را نمیفهمد تنِ بیتابِ یک ماهی محمد عابدینی